ღ دنیای رمان ღ

داستان ... رمان ... رمان های زیبا ... رمان های عاشقانه ... رمان های جذاب و خواندنی

شیرین (قسمت شانزدهم )

«طرفای عصر بود که یه مردی اومد در خونه و زنگ زد.اسمش رو نگفت فقط گفت با زری خانم کار دارم.زری خانم نیم ساعتی رفت پائین و بعد وقتی برگشت حسابی تو خودش بود.صورتش خیلی تو هم بود.
دو سه دقیقه ای نشست و بعد رفت و سه تا چایی ریخت و اومد تو سالن و رو مبل نشست و ماها رو صدا کرد و گفت»
ـ بچه ها یه دقیقه بیائین باهاتون کار دارم.
«دوتایی اومدیم و نشستیم .احساس کردم که موضوع مهمی رو میخواد برامون بگه.یکی یه چایی گذاشت جلو ما و گفت»
ـ شماها جای بچه های من هستین.از اون روزی که منو تو اون وضع آوردین خونه تون،بهتون دل بستم و مثل بچه های خودم دوستتون دارم و دلم نمیخواد اتفاق بدی براتون پیش بیاد.
ـ طوری شده زری خانم؟
زری خانم ـ فعلا نه.اما ممکنه بعدا طوری بشه!
بابک ـ راست می گین زری خانم .اگه اونطوری بشه بیچاره می شیم!
ـ چه طوری بشه بیچاره می شیم؟!
بابک ـ زن بگیریم دیگه!اول تو بیچاره می شی بعدش من!زری خانم که کلی تجربه داره میخواد بهمون اخطار کنه!
زری خانم ـ کاشکی این یکی م شوخی بود!ولی هیچ شوخی ای در کار نیس!
ـ چی شده زری خانم؟!
زری خانم ـ ببین آرمین جون این یارو که اومده بود دنبالم یه خبرچینه!از همه جا خبر داره!پول می گیره و خبر برام می آره.
اون شبی که رفتیم بیرون شهر واسه اون مراسم فرداش من رفتم سراغ این و جریان رو ازش پرسیدم .البته چیزی بهش نگفتم.فقط گفتم یه دختری یه که تو این شهر مریضارو شفا میده.ازش خواستم که ته و توی قضیه رو برام در بیاره.
حالا برام خبر آورده که خبرای خوبی م نیس!
ـ جریان چیه زری خانم ؟
زری خانم ـ چی بگم آخه؟می ترسم بگم ناراحت بشی و دلت ازم بگیره!
ـ خیالتون راحت،هر چی هس بگین.
زری خانم ـ ببین آرمین جون،ازدواج با بهار واسه تو خطرناکه!یعنی اصلا دوستی با این دختر خطرناکه!تو این جریان خیلی شروشور هس!
ـ خودش که به من گفت واسه م خطرناکه!
زری خانم ـ آره طفلک گفت اما تو جدی نگرفتی و ازش گذشتی.
ـ چون برام مهم نیس.
زری خانم ـ خب حالا که مهم نیس پس بذار برات بگم.تو که میخوای قدم تو این راه بذاری حداقل از خطراش خبر داشته باش.
اینا تا حالا سر خیلی هارو زیر آب کردن!آدم کشتن براشون مثل اب خوردنه!چندساله که یه برنامه ای شروع شده!اینا بهارو به اسم هلنای مقدس علم کردن و پشت این جریان خیلی کارا دارن می کنن!تو این فرقه همه جور آدمی هس!از آدم بی سواد گرفته تا درس خونده و تحصیل کرده!از سپور گرفته تا وکیل و وزیر!
اینا اصلا یه سری آدم رو اینجارو تعلیم دادن و فرستادن تو کشورای مختلف!تو این دین از هر کشوری و با هر زبونی مرید دارن اونم مریدای سرسخت و کله خر!اینارو می فرستن تو کشورای دیگه و با هر کلکی هس واردشون می کنن تو دستگاه های دولتی! بعد هر نقشه ای داشته باشن این مریدا براشون انجام میدن!قانون عوض می کنن، ادم می کشن،جنگ راه میندازن،مواد مخدر قاچاق میکنن،خلاصه هر کاری که فکرشو بکنی!
ـ مریداشون جنگ برای چی راه میندازن؟!
زری خانم ـ جنگ راه میندازن تا اسلحه هاشون فروش بره دیگه!بعدشم جنگ که بشه خرتو خر میشه و تو خر توخری،هرکی هر کاری دلش بخواد میکنه!حالا ببین چه کله گنده هایی پشت این جریانن!حالا تو میخوای جلوی اینا واستی!داری بقول بابک پیغمبرشون رو ازشون میگیری!تا حالام اگه نفهمیدن شانس تو بوده!
بابک ـ حالا شما چی می گین؟می گین چیکار کنیم؟
زری خانم ـ من می گم ارمین از این جریان بگذره!تا حالاشم خدا براش خواسته که زنده س!این یارو که خبرچینه واسه هر خبر بیست پوند،بیست و پنج پوند میگیره.ببین این جریان چقدر خطرناکه که تا دویست پوند از من نگرفت دهنش رو وا نکرد!
بابک ـ یعنی این جریان هیچ راهی نداره؟
زری خانم ـ یه راهش م اینه که بریم سفارت ایران و تمام جریان رو براشون بگیم.مگه اینکه اونا ازمون حمایت کتت.تازه اینکارم که بکنیم موضوع مثل توپ صدا میکنه و جاروجنجال بپا میشه!
«اینارو که گفت یه سیگار از بابک گرفت و روشن کرد.بابک دوتا سیگارم واسه خودش و من روشن کرد و داد دست من و رفت نشست.
چند دقیقه ای فکر کردم وبعد گفتم»
ـ من تصمیم خودمو گرفتم.بهار رو دوست دارم تا آخرشم هستم.حالا هر چی میخواد بشه بشه.از مردنم ترسی ندارم.می مونین شماها.یعنی زری خانم که هیچی!میتونه همین الان از اینجا بره و شتر دیدی ندیدی!انگار نه انگار که ماهارو می شناسه.این از زری خانم.می مونه بابک.همین امروز من از اینجا می رم. می رم یه هتل. بهار رو که عقد کردم دستش رو می گیرم و می ریم ایران.اونجا دیگع مملکت خودمونه و دستشون بهمون نمی رسه.
زری خانم ـ می گم تو تموم کشورا اینا آدم دارن!یعنی چی دستشون بهت نمی رسه!؟
ـ رسیدم رسید!بالاخره خدا بزرگه.اگه شماها فکر می کنین که من بهار رو ول میکنم اشتباه کردین!جون منه و جون بهار! توکلمم به خداس.اینا تا بخوان بفهمن چی شده به امید خدا ما رسیدیم ایران.
بابک ـ حالا چرا بغض کردی؟!
ـ شماها نمی فهمین من چی میگم!بهار واسه من یه دوست دختر یا یه نامزد و یا یه همسر نیس!اون کسی که برای من مقدر شده!بهار سرنوشت منه.هم تو خواب ازم خواستن که نجاتش بدم و هم خودم میخوام که نجاتش بدم!هیچکسم نمی تونه جلومو بگیره!شماهام بهتره خودتونو بکشین کنار.از همین الان انگار نه انگار که همدیگرو می شناسیم.کسی با شماها کاری نداره.منم دلم نمیخواد بخاطر من بلایی چیزی سرشماها بیاد!مخصوصا بابک که از برادر بیشتر دوستش دارم.

بابک ـ بلندشو کاسه کوزه ت رو جمع کن!فکر کردی من چه جور رفیقی م؟فکرکردی یه همچین وقتها تنهات میذارم؟دیگه ننه من غریبم بازی درنیار.زری خانم رو راست گفتی.باید بره سرخونه وزندگیش.خودمون یه کاریش می کنیم.
«زری خانم خندید و گفت»
ـ شماها فکر کردین که من این چیزا رو واسه خودم گفتم؟فکر کردین از مردن می ترسم؟
من انقدر مار خودم تا افعی شدم!شماها هنوز سرگذشت منو نمی دونین .چیزا تو این زندگی دیدم که اینا پیشش مثل بازی یه!فقط خواستم جریان رو بدونین که چشم بسته تو کاری نرفته باشین من عمر خودم رو کردم چیزی م تو این دنیا نیس که بهش دل بسته باشم.سرمم درد میکنه واسه این جور کارا!منم باهاتونم.شاید خیلی کارا ازم بربیاد.
دیگه هرچی خدابخواد همون میشه.والسلام.
بابک ـ حالا خودت چه خیالی داری؟
ـ میخوام دو تا بلیت هواپیما بگیرم واسه ایران.حالا تا ببینم بهار کی حاضر میشه بیاد ایران.
بابک ـ نه این فایده نداره.رد هواپیمارو می تونن پیدا کنن.باید بلیت هواپیما بگیری اما یه جوری دیگه بریم.اول با کشتی می ریم و بعدشم زمینی.
زری خانم ـ راست میگه.اینطوری سخت می تونن پیداتون کنن.باید یه جوری ایز گم کنیم!واسه چند تا کشور بلیت زمینی می گیریم.بعضی جاهاشم من می تونم یه کارایی بکنم!بهار نباید همین جوری از این کشور خارج بشه.باید گذرنامه ی جعلی جور کنیم!باید با یه اسم و مشخصات دیگه بهار و از اینجا حرکت بدیم که زود نتونن ردش رو پیدا کنن.من یکی رو می شناسم که از این کارا میکنه.
بابک ـ خب الحمدالله.اینم که جور شد.برم یه چایی دم کنم که الان رویا و بهار سرو کله شون پیدا میشه.چایی کهنه بهشون بدیم.پس فردا سرمون سرکوفت می زنن که قبل از عروسی شتره شلخته بودین و ما آدم تون کردیم!
«نیم ساعت بعد رویا رسید و یه ربع بعدش بهار اومد.یه کت و دامن آبی خوشرنگ با یه بلوز خیلی قشنگ پوشیده بود و موهاش رو پشت سرش بافته بود که تا نزدیک کمرش می رسید. مثل یه تیکه ماه شده بود!همون دم در که از آسانسور پیاده شد وسلام کرد فقط مات واستادم و نگاهش کردم.جدا خسروپرویز حق داشت که عاشق یه همچین صورتی بشه! فرهاد بیچاره م حق داشت که مثلا بعد از خبر مرگ شیرین دیگه زندگی رو نخواد!
همونطور واستاده بودم و بهش نگاه میکردم وبهارم بهم میخندید که بابک گفت»
ـ انشاالله بعد از عروسی ،من کادو،یه جوراب واریس براتون می آرم!
بهار ـ جوراب واریس؟!
بابک ـ اره دیگه!این آرمین هر وقت شمارو می بینه میخواد نیم ساعت سرپا واسته و شمارو نیگاه کنه!بابا پیغمبرمون تموم شد از بس تو نگاش کردی!نگاه کردن زیادی استهلاک داره!بدن طرف ساییده میشه و از بین می ره کم کم!
«خندیدیم و رفتیم تو نشستیم.بابک برامون چایی و میوه آورد و اونم نشست که بهار از تو کیفش دو تا جعبه درآورد و داد به من و گفت»
ـ سرخود رفتم یه کاری کردم ارمین!رفتم دو تا انگشتر واسه خودمون خریدم.
«بعد یکی از جعبه ها رو وا کرد و نشونم داد.یه انگشتر مردونه بود.خیلی قشنگ و گرون قیمت!اون یکی م یه انگشتر طلای خیلی شیک بود با نگین های الماس.»
ـ این یکی رو من باید برات می خریدم.
بهار ـ چه فرقی میکنه؟بعدا خیلی چیزا می تونی برام بخری.
بابک ـ شکر خدا ازدواجم با تکنولوژی پیشرفت کرده و اتوماتیک شده!زن آدم همه کارا رو میکنه.فقط شوهره باید بگه «بع»!
زری خانم ـ پاشیم بریم که دیر میشه.برای ساعت پنج و نیم وقت گرفتم.
«پنج تایی از خونه راه افتادیم.ماشین بهار رو گذاشتیم تو پارکینگ که جلو خونه دیده نشه.بعد با ماشین بابک حرکت کردیم و ده دقیقه بعد جلوی یه ساختمون که زری خانم نشونمون داد واستادیم و پیاده شدیم و رفتیم تو.
یه دفتر بود.زری خانم زنگ زد و یه مرد پیر در رو وا کرد.بهار به زری خانم گفت که شماها برین تو.میخواست با من تنهایی صحبت کنه.وقتی اونا رفتن تو در دفتر رو بست و به من گفت»
ـ ببین آرمین هنوز هیچی نشده میخوام بدونی کاری که داری میکنی خیلی خطرناکه!اونا حتما دنبالمون می آن و برای تو خطرناکه!یعنی به قصد کشتن تو می آن! هنوز اتفاقی نیفتاده.می تونی از همین جا برگردی وهمه چیز رو فراموش کنی منم بر میگردم و می رم دنبال زندگیم.خوب فکراتو بکن و بعد تصمیم بگیر.حالا چی میگی؟
ـ تو بلدی آشپزی بکنی؟
«نگاهم کرد و بهم خندید و گفت»
ـ دوستت دارم آرمین.
«دست همدیگرو گرفتیم و رفتیم تو دفتر.
زری خانم و بابک و رویا شاهد ازدواج مون شدن و عقد تموم شد.انگشتری رو که از طرف من برای خودش خریده بود ازش گرفتم و دستش کردم.بقدری انگشتاش ظریف بود که می ترسیدم انگشتش تو دستم بشکنه!
وقتی بهار انگشتر رو به انگشت من کرد گفت»
ـ برای همیشه عشق خاموش من!
«همه برامون دست زدن و بهمون تبریک گفتن.وقتی اومدیم بیرون زری خانم گفت»
ـ امشب شام همه مهمون من.می ریم کاباره.
«بهار یه دفعه ناراحت شد که بابک گفت»
ـ هیچ مهم نیس.حالا حالاها وقت برای اینکارا هس.بهتره برنامه هارو خراب نکنیم.اونا نباید از جریان بویی ببرن.
زری خانم ـ راست میگخ.حالاباشه واسه یه شب دیگه.
بهار ـ در ضمن جاهایی مثل کاباره که شلوغه نباید من با کسی دیده بشم.خطرناکه!
زری خانم ـ اینم راست می گی.پس فعلا از اینجا بریم تا بعد.
«سوار ماشین شدیم و برگشتیم خونه.بابک ماشین بهار رو از پارکینگ درآورد وبهار با همه خداحافظی کرد و زری خانم و بابک و رویا رفتن بالا.
بهار سوار ماشین شد و در طرف دیگه رو وا کرد و به من گفت سوار شم.دوتایی حرکت کردیم و رفتیم پشت در خونه مون.دم پارک.پیاده شدیم و رفتیم تو پارک.هوا تاریک شده بود و بارونم نم نم می اومد.دوتایی روی یه نیمکت زیر درختا نشستیم و بدون حرف،صدای بارون رو گوش کردیم.هیچکس تو پارک نبود.راستش کمی ناراحت بودم.دلم نمیخواست بهار از پیش م بره.کمی که گذشت بهار دستم رو گرفت و گفت»
ـ چرا دیگه نگاهم نمیکنی؟باهام قهر کردی؟
«بهش خندیدم»
بهار ـ من دلم خیلی بیشتر از تو میخواد که پیش ت بمونم،مخصوصا امشب!اما نمیشه.ترو خدا ناراحت نباش.تو که ناراحتی من غصه میخورم.
ـ دلم نمیخواد دیگه تنهام بذاری.
بهارـ منم دلم نمیخواد.
ـ تو تازه مال من شدی!
بهار ـ توام تازه مال من شدی!برای من رفتن خیلی سخت تره اما چاره نیست یعنی فعلا چاره نیست.صبر داشته باش.اینطوری بهتره.من دلم میخواد با لباس عروسی بیام خونه ی تو.نه اینجوری.می فهمی؟
ـ می فهمم.
بهار ـ خیلی دوستت دارم آرمین.
ـ چرا به عشق من ،عشق خاموش میگی؟
بهار ـ عشق تو ساکت و بی صداش اما گرم!
«صورتم رو بوسید و بلند شد»
ـ کی می آی؟
بهار ـ خیلی زود.
«دوتایی رفتیم طرف ماشین و سوار شد و گفت»
ـ بهم فکر کن .مرتب فکر کن تا بیام.
«حرکت کرد و رفت .برگشتم روی نیمکت نشستم و به انگشترم نگاه کردم.
کجا رفت؟!چرا انقدر زود؟براش تو دلم دعا کردم.
ـ شب زفاف کم از صبح پادشاهی نیست بشرط آنکه پسر را پدر کند داماد بیچاره!
«بابک بود .پشت سرم واستاده بود و داشت می خندید»
ـ شد من جایی برم و تو نتونی پیدام کنی؟
بابک ـ بدبخت من یه فرستنده ی کوچیک کردم یه جای تو!هر جا بری پیدات میکنم!
ـ بی تربیت!
بابک ـ آدم صبح به صبح دویست تا مرغ رو سرپا بگیره و کنف نشه!آدم پنچری چرخ قطار رو بگیره و کنف نشه!دلت رو صابون زده بودی واسه امشب آره!؟
بیچاره بدبخت !پاشو پاشو بیا بریم خودم امشب دامادت کنم!
تا منو داری غم نداشته باش و منت این خانما رو نکش!
«اینو گفت و از پشت نیمکت پرید و اومد کنار من نشست و گفت»
ـ الهی من بمیرم واسه هرچی دل عاشق داغ دیده س!هی بدو و این در اون در بزن و با بدبختی زن بگیر،اونوقت بعد ازعقد عروس خانم بذاره و بره!تازه بدبختی اینه که نمیشه هیچی م بهش گفت!معلوم نیس چه قدرت های دیگه ای هم داره که به ما بروز نداده!حرف بهش بزنی یه دفعه یه وردی چیزی میخونه آدم میشه مگس!حالا هی ویزویز کن!کیه که حرفت رو گوش بده!؟زیادم ویزویز کنی با مگس کش محکم می زنه تو کله ت که ریق ت در بیاد!
ـ اّه!حالمون رو بهم زدی بابک!
«بابک بلند شد ویه سیگار از تو جیبش دراورد و پرسید»
ـ فندک داری؟
ـ نخیر!
بابک ـ کبریک داری؟
ـ نخیر!
بابک ـ سنگ آتیش زنه داری؟
ـ گمشو!
«بلندشو و از زیر درختا رفت جلوتر زیربارون واستاد.سیگار رو گذاشته بود گوشه ی لبش و دستاشو کرده بوده تو جیب اورکتش و همونجور واستاده بود»
ـ بیا زیر درختا.خیس می شی زیر بارون!
بابک ـ اولا که دارم دوش می گیرم!برگشتم خونه حوصله ی حموم کردن ندارم!همین جا الان سرمو چنگ می زنم!دوما تا یکی پیدا نشه این سیگار رو برام روشن نکنه ازاینجا جم نمیخورم.تازه یه آرزو هم تو دلم کردم که تا براورده نشه نمی آم!
ـ بدرک!واستا تا سرما بخوری.
«یه دو دقیقه ای همونطوری واستاد!»
ـ بیا این طرف پسر!سینه پهلو میکنی ها!
«بازم گوش نکرد.یه کمی که گذشت از دور دو تا دختر پیداشون شد و همونجور که می اومدن جلو بابک رو نگاه میکردن و می خندیدن.بابک همونطوری واستاده بود و تکون نمیخورد.
تو همین موقع دخترا با خنده اومدن طرف ما و سلام کردن.بابکم بهشون سلام کرد.یکی از دخترا به انگلیسی گفت»
ـ اسم من آنته س،اینم هاش دوست مه.
بابک ـ اسم منم بابکه،اینم ارمین سگ مه!
«دخترا زدن زیر خنده و یکی شون گفت»
ـ شمام مثل ما حوصله تون سر رفته که تو این بارون اومدین پارک؟
بابک ـ نه جانم من همیشه همین وقتا سگمو می آرم پارک می گردونم!
«باز دخترا خندیدن و گفتن»
ـ چرا زیر بارون ایستادین؟
بابک ـ دنبال فوضول می گردم!یعنی دنبال کبریت می گردم!
«دخترا دوباره خندیدن و یکی شون از تو کیفش یه فندک درآورد و سیگار بابک رو روشن کرد.بابک یه نگاهی به فندکش کرد و گفت»
ـ چه فندک قشنگی!میشه بگین از کجا خریدینش؟
«دختره آدرس یه مغازه رو داد که بابک گفت»
ـ میشه ازتون خواهش کنم با هم بریم و اون مغازه هه رو بهم نشون بدین؟آخه من اینجا غریبم و نابلد!
«دخترا یه نگاهی به همدیگه کردن و بعد یه نگاهی به ما و بعد گفتن»
ـ اتفاقا اون فروشگاه سر راه مونه.خوشحال می شیم اگه بتونیم به شما کمکی بکنیم.
«بابک برگشت یه نگاهی به من کرد و زود گفتم»
ـ بابک من جایی نمی آم ها!دارم جدی می گم.
«یه نگاهی به من کرد و به فارسی گفت»
ـ خاک بر سر بی بخارت کنن!!اون وقت که زن نداشتی چی بودی که حالا که زن گرفتی باشی؟!
«بعد برگشت به دخترا گفت»
ـ ببخشین خانما.
این پدرسگ خرسیگاری نیس!یعنی وقتی که باید سیگار بکشه می ره تو ترک و وقتی که نباید سیگار بکشه چپق م جلوش بذاری میکشه!
«دخترا که منظورش رو فهمیده بودن زدن زیر خنده و گفتن»
ـ پس ما دیگه می ریم.از آشنایی تون خوشحال شدیم.شب بخیر.
«بابک همونطور واستاد و سیگارش رو کشید .وقتی سیگارش تموم شد اومد و واستاد جلوی منو و همونجور عصبانی نگاهم کرد!»
ـ چیه؟!
بابک ـ هیچی.
ـ پس چرا اینجوری نگاهم میکنی؟
بابک ـ میخوام ببینم الاغ چندتا گوش داره و گوشاش چقدر درازه!
ـ میرم به رویا می گم ها!
ـ برو بگو!مادرسگ!
ـ مرده شور اون زبونت رو ببرن!خجالت نمی کشی این مزخرفا رو به من می گی؟!
«بازم همونجور واستاد و نگاهم کرد و منم روم رو کردم یه طرف دیگه که دست کرد تو جیبش بسته ی سیگار رو درآورد ویه دونه گذاشت .گوشه ی لبش و گفت»
ـ بازم می رم دنبال فندک بگردم امااگه ایندفعه یکی خواستی مارو ببره و مغازه ی فندک فروشی رو بهمون نشون بده و تو نیومدی پدرتو در می آرم!
«تا اینو گفت دست کردم و بسته ی سیگار و سیگاری رو که گوشه لبش بود ازش گرفتم و گفتم»
ـ حالا دیگه هیچ غلطی نمی تونی بکنی!
بابک ت کاریم نمیخواستم بکنم.تا آدم یبس و سرد مزاجی تو پیشم نشسته باشه دست و دلم بکار نمیره!
«همونطور نشسته بود و به درختا نیگاه میکرد.تا سه تا دختر از دور پیداشون شد.بابک همونجور که میخندید گفت«آرزو از اعماق قلبم به زبونم ترسیده مرادم رو می گیرن!» بعد بلند شد و رفت طرف دخترا و گفت:
ـ ببخشین خانما میشه خواهش کنم به من کمک کنین؟
«بعد دست کرد از تو اون یکی جیبس یه نمی دونم سایه چشم بود ریمل بود چی بود که درآورد و نشون دخترا داد و گفت»
ـ من با لوازم ارایشی آشنایی ندارم اینو برای مادرم خریدم میخواستم شما که وارد هستین اینو ببینین که مارک خوبی یه؟
«تا دخترا سایه چشم رو دیدن یکی شون گفت»
ـ البته!این یه مارک بسیارمعروف و گرون قیمتی یه!رنگهاشم خیلی طبیعی یه!
بابک ـ پس سرم کلاه نرفته؟
ـ نه اصلا من خودم خیلی دلم میخواد از این مارک بخرم اما متاسفانه خیلی گرونه.
بابک ـ اِ...!چه قابلی داره؟اصلا این مال شما!
ـ جدی میگین ؟!مال من؟!
«مات مونده بودم وبهش نگاه میکردم که بابک با خنده بهم نگاه کرد!اون یکی دختره گفت»
ـ خوش بحالت ناتاشا!کاشکی اون مال من میشد!
بابک ـ شمام غصه نخور عزیزم!بیا!
«دوباره دست کرد تو جیبش و یه رژلب درآورد و داد به اون یکی دختره وگفت»
ـ من از اینا یه خروارتو خونه مون دارم!اگه بیاین من همه رو بهتون نشون میدم!
«تا اینو گفت یکی از دخترا گفت»
ـ حتما!خونه تون کجاس؟
«بابک اومد یه چیزی بگه که من بلندشدم و گفتم»
ـ من رفتم بابک!
بابک ـ اِه...!کجا؟!صبرکن!
«راه افتادم که بابک دو قدم دنبالم اومد و دوباره برگشت و سایه چشم و رژ لب رو از دخترا گرفت و بهشون گفت»
ـ ببخشین دخترا.این دایی مه!دید کادوی مادرم رو دادم به شما بهش برخورد!حالا میره خونه شکایتم رو به مادرم میکنه!
«بعد در حالیکه دنبال من می دوئید بهشون گفت»
ـ فرداشب همین موقع بیاین اینجا براتون یه خروار از اینا میارم!
«برگشتم نگاهش کردم.داشت میخندید و دنبالم می اومد.دخترا مات واستاده بودن و ماهارو نگاه میکردن. وقتی رسید بهم گفت»
ـ الهی ننه ت داغت رو ببینه آرمین!ببین چه جوری با زندگی من بازی میکنی؟!
ـ بابک واقعا تو دیگه چه جونوری هستی؟اینارو دیگه از کجا آورده بودی؟!
«درحالیکه میخندید گفت»
ـ اینارو کادو واسه رویا گرفته بودم.
ـ اون وقت داشتی می دادیشون به این دخترا؟!
بابک ـ چه فرقی میکنه؟همه برکت خدان!
«مرده بودم ازخنده»
ـ برو گمشو!تو دیگه خیلی فاسد شدی!
بابک ـ ببین حالا دختره چقدر تو دلش به تو فحش میده که باعث شدی سایه چشم به این گرونی از دستش بره!حالا چرا انقدر تند می ری؟
ـ می ترسم این دفعه چهارتا دختر به پستمون بخورن!
بابک ـ نترس.تا آرزو نکنم براورده نمیشه!منم دیگه آروز نمیکنم.تموم آرزوهامو داری به باد می دی تو!من هی ارزو میکنم ،تو می پرونی شون!
«بعد برگشت پشتش رو نگاه کرد و یه دفعه به من گفت»
ـ بدو آرمین!دخترا دارن دنبالمون می آن که خونه مونو یاد بگیرن وسایه چشمارو غارت کنن!بدو که همیشه من به آرزوهام می رسیدم این دفعه ارزوهام دارن به من می رسن!بدو که رسیدن!
«با خنده و شوخی رسیدیم خونه .وقتی رفتیم بالا، دیدیم رویا رفته.بابک به زری خانم گفت»
ـ خب حالا که رویا رفته ،شمام مثل یه دختر خوب به ماها شب بخیر بگو و دندون هاتو مسواک بزن و برو لالا کن که من و این پسره امشب فعالیت فوق برنامه داریم!
«زری خانم خندید و گفت»
ـ نمی خواین بقیا سرگذشتم رو براتون تعریف کنم؟
بابک ـ باز میخواین قوطی بگیرو بشون بدی دستمون؟!هرشب سرمارو با قصه گرن میکنی و از زندگی میندازی مارو زری خانم!پاک شدیم عابد و زاهد!تو این چند روزه کوچکترین خطا ازم سر نزده!ضعف گرفته تم!تمام انرژی ای که این چندساله ذخیره کرده بودم مصرف شد و از بین رفت!
«زری خانم غش کرد از خنده و گفت»
ـ این بابک خیلی شیطونه ها!همیشه اینطوری بوده یا از وقتی اومده اینجا اینطوری شده؟
ـ از بچه گیش همین جوری بود!خیلی منو اذیت میکنه!اگه بدونین امشب تو پارک چه آتیشی سوزوند!
بابک ـ دارم واکسینه ت میکنم که پس فردا زنت اومد تو خونه ت هرچی اذیتت کرد طوریت نشه!
«بعد رفت وچندتایی چایی ریخت و آورد و یکی داد به زری خانم و یکی م گذاشت جلوی من رومیز و گفت»
ـ بخور قربونت برم بخور جون بگیر که هرچی اذیتت کنم حقته!
زری خانم ـ چرا انقدر اینو اذیت میکنی؟
بابک ـ از بس دوستش دارم.طفل معصوم خیلی بی سرزبونه!آدم بی سرزبون رو باید زد تو سرش نااگاه بشه!یادمه تو کلاس تو ایران زمان دبیرستان همیشه من شلوغ میکردم و یقه ی این گیر می افتاد!
زری خانم ـ مگه با هم تو یه مدرسه بودین؟
بابک ـ تو یه مدرسه که بودیم هیچ ،تو یه کلاسم که بودیم هیچ،تازه دوتایی بغل هم رو یه نیمکت می شستیم!این بچه درس خون بود.من هی سرکلاس شلوغ میکردم و نمیذاشتم حواسش جمع درس باشه!اینم به باباش می گفت و باباش هر سال سه بار کلاسش رو عوض میکرد که پیش من نباشه.منم می رفتم به ناظم مون می گفتم«آقا این کلاس بچه های بی تربیت داره میشه ما کلاس مونو عوض کنیم؟»
ناظم بیچاره م هیچی نمی گفت و منو میفرستاد تو کلاس آرمین! خلاصه از دست من خلاصی نداشت.هرجا می رفت مثل سایه دنبالش بودم!درسهارو این میخوند نمره ی بیست رو من می گرفتم!سرجلسه امتحان می شستم بغلش و هی از رو دستش تقلب میکردم!عوضش تو مدرسه از ترس من بچه ها جرات نمیکردن نگاه چپ بهش بکنن!
یادمه یه دبیر داشتیم که شمالی بود.انگار اهل رشت بود.ب یچاره آدم خیلی خوبی بود و خوبم درس می داد فقط لهجه شمالی داشت.من همیشه سرکلاس این چند تا مگس از خونه می گرفتم و می آوردم مدرسه.ب عد سرکلاس ریق مگسه رو درمی آوردم و یه تیکه کاغذ کوچولو می چسبوندم در اونجاش!بعد ولشون میکردم رو هوا!یه دفعه می دیدی دو سه تا تیکه کاغد سفید دارن رو هوا واسه خودشون پرواز میکنن! بعضی وقتام به پای مگسای نخ سفید می بستم و ولشون میکردم.دبیر بیچاره مون نیگاه میکرد و می دید چند تا تیکه نخ سفید رو هوا از این ور کلاس می رن اونور کلاس برمیگردن!مگسا که خسته میشدن تا یه جا می شستن بچه ها پرشون می دادن!دبیرمون تا می اومد کلاس ما به بچه ها می گفت «پسرم اون پنجره را پیش کن،بد میاد نخا و کاغذا راه می اوفتن تو کلاس!»
بعدا که فهمید جریان چیه و کار کار منه تا منو می دید بهم می گفت سوتوده پدرسگ،تی توخم ببات نیستی!»
یه بارم چندتا مگس از تو خونه گرفتم و هر کدوم رو گذاشتم لای یه تیکه پنبه و آوردم سر کلاس.نوبت زنگ این دبیرمون که شد پنبه ها روخیس کردم و پرت کردم طرف طاق کلاس.پنبه ها چسبید به طاق.یه ربع که گذشت پنبه ها خشک شد و صدای ویز ویز مگسا بلند شد!حالا ویزویز نکن کی ویزویز بکن!یکی دوتام نبودن که!ده دوازده تا مگس بودن! یه سنفونی ای راه انداخته بودن که چایکو فسکی باید می اومد می دید و کیف میکرد!تا کلاس ساکت میشد و دبیرمون میخواست درس بده مگسا شروع میکردن!ویزویزویز،ویزویزوی� �،ویز!ویز!یکی شون ویلن می زد،یکی شون ساک سیفون میزد،یکی شون ترمپت می زد و بقیه م با هم میخوندن!بچه هام مخصوصا ساکت می شدن که صدا قشنگ بیاد!
دبیرمون یه نیم ساعتی صبر کرد و هیچی نگفت و بروش نیاورد اما مگه میشد؟!بچه ها یه لحظه ساکت می شدن و تا مگسا شروع میکردن با هم خوندن اونام می زدن زیر خنده!دبیرمون که دید دیگه نمیشه درس داد،گچ رو پرت کرد یه طرف و به من گفت سوتوده بیا اینجا.منم خیلی خونسرد رفتم پای تخته آروم دستش رو گذاشت رو شونه و گفت«من مرد مردانه از تی دوو تا سوال دارم .اگه راستی ش با من بازگو کردی که سلامت اگه نه،با چپ دستم می زنم راست گوشت!»
گفتم بفرنائین آقا.گفت«خودم آگاهم که لای پنبه ها مگس کار گذاشتی.اما ماندم سرگردان که شی ژوری اینارو چسباندی ب طاق کلاس؟»
خودم مرده بودم از خنده!اومدم بگم که آقا من نکردم که گفت«اووو!سوتوده جان حاشا نکن که کار تو پدرسوخته س.»دیدم خیلی عصبانیه.بگم نه کتکه رو خوردم.این بود که حقیقت رو بهش گفتم و آماده ی کتک شدم که یه دفعه خودشم زد زیر خنده و گفت«آووو!فکر شیطانم ب این توکنولوژی نمی رسه!»خلاصه اون روز درس رو تعطیل کرد و همگی به کنسرت مگسا که در گام دوماژور اجرا میشد گوش کردیم و خندیدیم!یادش بخیر چه روزی بود.چه خاطره ای شد واسه همه مون!یادته آرمین!
ـ بله شاهکارات یادمه!
بابک ـ چه دبیر بامعرفتی م بود و اون سال دو نمره از یه درس دیگه کم آوردم رفتم بهش گفتم بیچاره به اون یکی دبیره رو انداخت و برام دو نمره رو گرفت یادش بخیر.
«زری خانم غش کرده بود از خنده»
ـ حالا میذاری زری خانم سرگذشتش رو تعریف کنه؟
بابک ـ الان نه.بذار ترتیب شام رو دیم و قبلش یه دوش بگیریم که داستان تموم شد بپریم تو رختخواب!بپر جیشت رو بکن که آخر داستان خوابت ببره من حوصله ی سرپا گرفتنت رو ندارم ها!
ـ بی تربیت!
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1390ساعت 10:6  توسط السا   |