X
تبلیغات
ღ دنیای رمان ღ - الهه ناز2 (قسمت سیزدهم )

ღ دنیای رمان ღ

داستان ... رمان ... رمان های زیبا ... رمان های عاشقانه ... رمان های جذاب و خواندنی

الهه ناز2 (قسمت سیزدهم )

یك هفته بعد پدر ومادر به منزل ما آمدند ودر ساختمان پشتی ساكن شدند.از اینكه همیشه پدرم را می دیدم خیلی خوشحال بودم .قرار بر این شد كه محبوبه وثریا وصفورا هر دو منزل را اداره كنند در عوض حقوقشان بیشتر شود . بیشتر شب ها هم شام را با هم می خوردیم .

دو ماه گذشت .یك شب به منصور گفتم :

    * تكلیف چك های گم شده چی شده منصور ؟

    * پریده حسابش كن اثری از اثارشون نیست .

    * من می خوام بیام شركت .

    * مگه توی خونه بهت بد می گذره ؟

    * بد نمی گذره دیر می گذره دلم می خواد صبح ها هم با تو باشم .

    * منم همینطور عزیز دلم .ولی خودت كه می دونی توی شركت ارباب رجوع زیاده من هم كه آدم حساسی هستم یكی چب بهت نگاه كنه قاتی می كنم .

    * مگه به من اعتماد نداری ؟

    * البته كه دارم ولی جناب عالی دل بی صاحب هر مردی رو می لرزونی خانم خوشگله !چرا بیخود واسه مردم درد سر درست كنیم .

    * منصور !

    * جون منصور

    * خب میام توی اتاق تو كنار دست خودت توی كارها كمكت می كنم به خدا صبح ها دلم برات تنگ می شه ،حوصله ام تو خونه سر میره

    * مگه قرار نیست منو بابا كنی خودتو مامان ؟به قول خدابیامرز گیتی دلم اووه اووه ی بچه می خواد عزیزم

    * هر وقت بچه دار شدیم دیگه نمی ام اصلا تفریحی میام.

    * نه عزیزم این طوری دباره من بهت عادت می كنم یه روز كه نیای دیونه می شم.

    * منصور خواهش می كن

 

 منصور همان طور كه روی مبل نشسته بود دستش را باز كرد و گفت:

بیا اینجا ببینم خوشگل من.

بلند شدم كنارش نشستم دستش را به دور شانه ام انداخت و گفت:

می خوای بیای شركت چكار كنی ؟

      كمك دخالت مدیریت .

      همسر من كه دیگه نمی شه تایپیست ومنشی ومترجم باشه.

      چرا نمی شه؟این فكر ها رو بریز دور منصور جان اونجا همه می دونن تو رئیس شركتی ودر نهایت خودمان وفرزندانمان ایشائالله.

      در موردش فكر می كنم .

      فكر لازم نیست چون من میام. 

·          پس باید بیای تو اتاق خودم ها .

·         خب من هم واسه این میام كه پیش تو باشم دیگه.

·         مرا به خودش فشرد و گفت :توعزیز منی .

·         پس از فردا بیام .

·         قدم به چشم.

سرم را روی سینه اش گذاشتم وگفتم:خیلی بهت عادت كردم منصور مدام نگرانم یكی تو رو ازمن نگیره. سرم را بوسید گونه اش را روی سرم گذاشت وگفت:

·         گاهی بین اینكه گیتی بهتر بود یا تو می مونم گیسو جان .

از فردا صبح با منصور به شركت رفتم همه خوش امد گفتند وابراز خوشحالی كردند ولی چه می دانستم داغ فرهان را تازه می كنم .چه می دانستم رفتن یعنی شروع تازه بدبختی ها وتمام شدن خوشبختی .چه میدانستم كه دارم با دست های خودم گور خودم را می كنم .

روزها بیشتر در اتاق منصور بودم در حساب وكتاب ها رسیدگی می كردم .خلاصه هر كاری بود انجام می دادم ترجمه وتایپ حسابداری و البته بیشتر پیگیری چك های بی اعتبار و برسی كمبودهای خزانه منصور .كسری های مبلغ كمی نبود كه بتوانیم راحت از انها بگذریم باید می فهمیدیم موضوع چیست؟

وقتی غریبه ها به اتاق منصور می امدند به من اشاره می كرد كه از اتاق بیرون بروم . گاهی اوقات با فرهان كار داشتم او باید به اتاق ما می امد در حضور منصور ارتباط با فرهان اشكالی نداشت ولی تنها هرگز. گاهی كه منصور مجبور بود بیرون برود سفارش می كرد كه پیش خانم حكیمی در سالن بنشینم. تااو بیاید به فرهان همان حساسیت راداشت كه من به الناز داشتم.با این تفاوت كه منصور فرهان را خیلی دوست داشت .

یك ماه گذشت از رفتار فرهان متعجب بودم .توجه خاصی به من داشت وقتی منصور نبود ارتباط بیشتری با من برقرار می كرد . با ان زبان چرم ونرم وگیرایش مرا تا حدی به خودش جذب كرده بود تا آنجا كه گاهی از ذهنم می گذشت كه اگر همسر فرهان می شدم خوشبخت تر بودم ولی هنوز از علاقه ام به منصور كم نشده بود ودیوانه وار دوستش داشتم.

یك بار یكی از مراجعین در ساعتی به شركت امد كه منصور حضور نداشت .باید زیر ورقه مهر وامضا میشد تا فروش صورت بگیرد فرهان گفت :

·         خانم متین می شه محبت كنین مهر مهندس رو به من بدین؟

·         می خواین مهر كنین ؟

·         بله

·         بهتر نیست صبر كنین خود منصور بیاد ؟

·         موردی نداره من همیشه این كارو می كنم .

به اتاق منصور رفتم ومهرش رآوردم .خدا خدا می كردم منصور از راه برسه ومرا با فرهان ومهندس شاكر ببیند .زیر ورقه زد وگفت:

·         بفرمایین این امادس مهندس .

·         ممنونم فعلا با اجازه خانم مهندس به مهندس سلام برسونین خدا نگهدار .

·         خدانگهدار مهندس شاكر

می خواستم از اتاق بیرون بیام كه گفت:

·         خانم متین وقت دارین حساب های این ماه را با هم كنترل كنیم؟

·         باشه وقتی مهندس اومد

نگاه عجیبی به من كرد گفت:

·         من با شما كار دارم نه با ایشون

با رودر باسی روی مبل نشستم.فرهان خواست در را ببندد كه گفتم:

·         لطفا در را باز بزارین وقتی در اتاق بسته س حالت خفه گی بهم دست میده

فهمید كه از ترس منصور این را گفتم لبخندی زد ومقابلم نشست .دفتر را باز كرد وگفت:

·         من می خونم شما بزنین.و به ماشین حساب اشاره كرد

قبول كردم درضمن كار احساس می كردم به من خیره شده.

·         خب شد ..............تومان  حالا این سه رقم رو بزنین

·         می شه ........تومان

·         بله درسته این هزینه سه دسگاهیه كه خریداری كردیم

·         چه دستگاههایی بوده؟

·         یه قطه یه دستگاه بسته بندی ویه دستگاه قالب

·         حالا سود كردیم یا نه؟

·         زیاد نه.

·         می تونم دفتر را ببینم؟

·         بله ولی انقدر شلوغ پلوغه كه چیزی سر در نمیارین.

·         اشكالی نداره.

·         همیشه آرزوم داشتم همسرم این جوری مدبر مدیر باشه ولی افسوس.....

·         افسوس كه چی؟

·         افسوس كه مهندس همیشه یه قدم از من جلوترن .

·         من به قسمت معتقد نیستم اختیار هم شرطه.

·         اگه اختیار شرط بود شما به اون چه كه می خواستین می رسیدین.

·         آدما می تونن چیزی رو كه از دست دادن یه روز دوباره به دست بیارین .  

·         منظورتون رو متوجه نمی شم مهندس.

·         بگذریم. می تونم یه سوالی ازتون بپرسم گیسو خانم؟

·         البته.

·         فكر نمی كنین اگه با مرد جوون تری ازدواج می كردین، آزادی بیشتری داشتین؟ تفاوت سن باعث به وجود اومدن تعصب بیش از حد می شه. مخصوصاً در مورد آقایون، چون دوست ندارن همسر جوونشون رو كسی تصاحب كنه.

·         مردهای كم سن و سال هم متعصبن. به نظر من هر چه عشق عمیق تره، تعصب بیشتره.

·         من این طور فكر نمی كنم. من روی همسرم به اندازه مهندس تعصب نخواهم داشت، در هر صورتی كه شاید خیلی بیشتر از ایشون عاشق باشم. زن موجود زیبا، فریبنده و هوس انگیزیه. ولی چرا ما مردها باید خودخواهی كنیم؟ اگه به همسرمون اعتماد داریم دیگه كنترل لزومی نداره. آزادی حق انسانهاست، چه مجردف چه متاهل. من مطمئنم الان دل تو دل شما نیست كه مبادا مهندس از راه برسه و من و شما رو اینجا ببینه.

از فراست و طرز فكر فرهان لذت بردم.

·         خب بله. اون كمی رو من حساسه.

·         كمی نخیر، خیلی زیاد

·         من این رو نشونه علاقه ش می دونم، اگه دوستم نداشت بهم اهمیت نمی داد. من منصور رو با همین خصوصیات پذیرفتم.

·         ولی آیا ایشون هم همین اندازه، به خودشون سختی می دن؟

   منصور مرد قابل اعتمادیه، من بهش شك ندارم.

خنده عجیبی به معنی چقدر ساده ای تحویلم داد.

      شما چیزی از منصور می دونین؟

      بگذریم گیسو خانم.

      خواهش می كنم.

      مردها اكثراً همین طورن. وقتی به مرادشون رسیدن، یه چیز دیگه می خوان. حتی گاهی اون چیزی رو می خوان كه یه روز نمی خواستن.

قلبم فرو ریخت. بی اختیار فكرم به سمت الناز كشیده شد.

      یعنی شما معتقدین منصور كسی رو می خواد؟

      من دوست ندارم زندگی كسی رو به هم بریزم، گیسو خانم.

      مهندس به من بگین موضوع چیه؟

      هیچی خانم، هیچی. كم كم مهندس پیداشون می شه، دوست ندارم ناراحتتون كنه.

بلند شدم و با دنیایی فكر و غصه از اتاق بیرون آمدم. حالم بد شد بود. نیاز به آرامش و تنهایی داشتم. به اتاق منصور رفتم و در را بستم. روی مبل نشستم و در دنیای شك و خیال دست و پا زدم. ده دقیقه بعد منصور آمد.

 سلام گیسو جان.

سلام.

چی شده؟ چرا تنها نشستی؟

هیچی، همین طوری.

چه خبرها؟ كی اومد؟ كی رفت؟

مگه مردم می خوان منو بخورن منصور، این مسخره بازیها چیه؟ دزد اومد منو برد، یكی هم منو نگاه كرد، یكی هم خواست منو بخوره.

      چرا انقدر عصبانی هستی؟ می گم یعنی كسی با من كار نداشت؟

      مهندس شاكر اومد.

منصور پشت میزش نشست و در كیفش را باز كرد و اوراقی را بیرون آورد و پرسید:

    چی كار داشت؟

      فرهان از من مهر خواست، منم بهش دادم. الته گفتم صبر كنین منصور بیاد، گفت نیازی نیست، كار همیشگی ماست.

      مهر فرهان مخصوص خودشه، مهر من مخصوص خودم. بدون امضای من نه اجازه خرید هست، نه اجازه فروش. 

منصور شماره اتاق فرهان را گرفت.

      سلام مهندس ... موضوع شاكر چیه؟ ... خب ... مگه امضای منو بلدی؟ ... پس چطور ... آها آشنای توئه؟ خب باشه مسئله ای نیست. ممنون.

كوشی را كه گذاشت گفت:

      می گه خریدار دوست خودمه. امضای منو قبول داره و چون معامله پرسودیه، خواسته از دستمون نره.

      امضای تو رو بلده؟

      نه، می گه امضای خودش رو زیر ورقه زده، مهر منو.

 با تعجب به منصور خیره شدم. برایم عجیب بود كه فرهان دروغ به این بزرگی بگوید من خودم دیدم امضای منصور را زیر برگه زد    *

      منصور!

      بله.

      این دستگاههای جدید رو خیلی گرون خریدین ها.

      آره، عوضش سود خوبی داره گیسو جان.

      فرهان كه می گه سود خوبی نداشته.

      تو كی با فرهان حرف زدی؟

با اخم نگاهش كردم و گفتم:

      همون موقع كه مهر رو بهش دادم، جلوی آقای شاكر.

      فرهان گفت این دستگاهها رو می خوایم، منم اجازه دادم. دیگه خودش می دونه.

      یعنی چه؟ پس تو چی كاره ای؟

      فرهان كارشو بلده، بهش اطمینان دارم. حالا این سوالها چیه می كنی عزیزم؟      همین طوری، برای اطلاعات بیشتر.

      قربونت برم. تو خودت كه علامه دهری.

و مشغول مطالعه اوراق شد. به چهره اش دقیق شدم. یعنی به غیر از من به كس دیگه ای هم علاقمنده؟ نكنه روم زن بگیره، نه، خدایا! طاقت ندارم، من حتما جدا می شم. دل تو دلم نبود. باید می فهمیدم فرهان از منصور چی می داند.

در آن چند روز خیلی پیگیر مسئله شدم، ولی فرهان پاسخ درستی به من نمی داد و حرف را عوض می كرد. شبها خوابم نمی برد، به منصور احساس بدی پیدا كرده بودم. وقتی به طرفم می آمد، بدم می آمد و از محبت او لذت نمی بردم، دیگر روابط ما آن گرمی سابق را نداشت. بالاخره یك هفته بعد وقتی منصور از شركت بیرون رفت، به اتاق فرهان رفتم و پرسیدم:

      یا می گین از منصور چی می دونین یا در مورد خودتون فكرهای بد می كنم.

       گفتنش چه فایده داره گیسو خانم؟ شاید من اشتباه می كنم.

      پس چرا تا مطمئن نشدین قضاوت می كنین و اعصاب منو به هم می ریزین مهندس؟

      البته تا حدی مطمئن شدم.

      با تعجب به او خیره شدم.

      اون كیه؟ من می شناسمش؟

      خیلی خوب.

      النازه؟

      بله. البته بیشتر النازه كه موی دماغ منصور خان شده و مطمئنم روزی موفق می شه. الناز دختر هوس انگیزه.

      چی دارین می گین مهندس؟

      حقیقت رو. چشماتون رو باز كنین. تعجب می كنم چطور تا حالا نفهمیدین!

      تازه من خر، یادم افتاد كه یك بار منصور گفت اگر من به رفتارم ادامه بدم الناز رو می گیره. خدای من!

      من از اولش می دونستم شما برای مهندس حیفین. اما ترسیدم فكر كنین از سر حسادت می گم. منصور خان عاشق و شیدا زیاد دارن و این یه روز زندگیتون رو به هم می ریزه، همون طور كه زندگی گیتی خانم به هم ریخت و پرپر شد.

دیگر تحمل شنیدن حرفهای فرهان را نداشتم. بلند شدم به طرف پنجره رفتم. پرسیدم:

 می تونین اینو ثابت كنید؟

      صد در صد! ولی منصور نباید چیزی بفهمه. شاید هم من اشتباه می كنم. بهتره خودتون قضاوت كنین.

      باشه من شما رو لو نمی دم، مطمئن باشین.

      جایزه م چیه؟

      هر چی دوست دارین.

      من شما رو دوست دارم.

با شتاب نگاهش كردم. لبخند قشنگی زد و سرش را پایین انداخت و ادامه داد:

      البته منو ببخشین. ولی هیچ چیز تو دنیا به اندازه شما منو جذب نكرده. البته قصد خیانت ندارم. اگه خودتون به چشم خودتون دیدین و قضاوت كردین، اون وقت می تونیم با هم خوشبخت باشیم. شاید هم بتونین همین طور ایشون رو بپذیرین و زندگی كنین در اون صورت باز من خودم رو كنار می كشم.

      اگه راست باشه من یه دقیقه نمی مونم. مطمئن باشین.

      من هم اون وقت یه دقیقه معطل نمی كنم گیسو خانم.

      من منتظرم زودتر حقیقت رو ببینم مهندس.

      در اولین فرصت، اما مبادا به روی خودتو بیارین.

      نه، مطمئن باشین.

از اتاق كه بیرون آمدم، رنگ و روی یك جسد از من بهتر بود. چطور یكباره عشق تبدیل به تنفر می شود؟ چطور یكباره یك چهره زیبای دوست داشتنی تبدیل به یك چهره كریه آزار دهنده می شود؟ منصور در نظر من مثل دیوی شده بود كه وجودم را می لرزاند. ای كاش زن بهرام شده بودم یا زن همین فرهان. معلومه كسی كه بتونه اون عشق بی مثال رو زیر خاك دفن كنه و دوباره عاشق بشه، دفعه سوم هم عاشق می شه.

غرق افكار خودم بودم كه فرهان چند ضربه به در زد و گفت:

      اجازه هست؟

   بیا تو پرویز جان.

      خسته نباشین. 

تشكر كردیم. من و فرهان نگاهی معنی دار به هم كردیم. فرهان مقابل من نشست.

منصور گفت:

      چه خبر فرهان؟

      سلامتی، راستش خواستم یه چك یك میلیونی بنویسین. این یارو، فروشنده دستگاهها، دبه در آورده.

      دستگاهها كه صد كفن پوسوندن پرویز.

      می گه اگه این قیمتو قبول ندارین، دستگاهها رو پس بیارین. ضرر كردم و از این حرفا. البته حق داره، ارزون به ما داد.

      خیلی خب، اگه این طوره بهش بده. بار اول كه نیست ازش خرید می كنیم.

و دسته چكش را از داخل كیفش در آورد و مبلغ را نوشت و امضا كرد وقتی ورقه چك را به سمت فرهان گرفت، پیشدستی كردم و چك را گرفتم و گفتم:

      این بار من می خوام چونه بزنم، اشكالی كه نداره؟

      چونه زدن كار تو نیست عزیزم.

      مگه چه ایرادی داره منصور؟ بذار منم امتحان كنم. نمی شه كه بازی در بیاره.

منصور به فرهان چشم دوخت.

      خانم متین، شما خودتون رو با این جماعت درگیر نكنین. من این پول رو بهشون می دم، ولی بعدا از حلقمشون می كشم بیرون.

      این جماعت فروشنده ان دیگه، اگه بدن كه چرا باهاشون معامله می كنین؟ اگه می خوبن كه حرف منطقی رو می پذیرن.

چك رو بده فرهان، خودش قضیه رو پیگیری می كنه گیسو جان.

      وقتی كاری رو شروع كنم تموم می كنم. منو كه خوب می شناسی منصور. اگه نذاری، چك رو برمی دارم واسه خودم خرج می كنم. در وجه حامل هم كه نوشتی.

      خب فدای سرت عزیزم، من دو برابرش رو برات می نویسم. تو اون چك رو بده به فرهان و با جماعت دزد درگیر نشو.

      متاسفم.

احساس كردم فرهان خودش را باخته، چون مرتب مخالفت می كرد و تعصب منصور را به جوش می آورد.

      آخه آدم درستی نیست بیشرف، چشم هیزه! شما رو كه ببینه دیگه هیچ گیسو خانم.

      گیسو، چك رو بده فرهان كه اون وقت منو به جرم قتل صاحب دستگاهها می برن زندون.

      با هم بریم منصور جان. مسئله ای نیست. با مهندس فرهان هم می شه برم.

      گیسو! چك را بده به فرهان.

 با عصبانیت چك را روی میز مقابلم گذاشتم و بلند شدم و گفتم:

      شما حقتونه سرتون كلاه بره، چون مدام وحشت دارین. چیه؟ میترسین من برنده بشم و آبروتون بره.

خواستم از اتاق بیرون بیایم كه منصور گفت:

      حالا چرا عصبانی می شی عزیزم؟

      دیگه تا بهم اختیارات ندی، پامو تو این شركت نمی ذارم.

      خیلی خب بیا، هر كاری دوست داری بكن. گیسو خواهش می كنم.

با ناز و قیافه آمدم نشستم. فرهان متعجب به من نگاه می كرد. چك را برداشتم و گفتم:

مهندس شماره شركت رو به من بدین.

      بعداً براتون میارم خانم.

      ممنون.

      می بینی فرهان چه همسری دارم، دلسوز و فعال!

      بله، همین طوره.

و بلند شد از اتاق بیرون رفت.

      گیسو كار زشتی كردی. ازت توقع نداشتم. الان فرهان فكر می كنه بهش اطمینان نداریم.

      خب فكر كنه. مگه معاونت نیستم؟ منم حقی دارم. دو ماه نبودم گند بالا آوردین.بی عرضه ها! آخه تو چقدر ساده ای! مگه می شه یه شركت اسم و رسم دار بعد از یك هفته، تازه یادش بیفته جنسش رو ارزون فروخته و پول بیشتری بخواد؟ تو همچین كاری می كنی؟

      تو این دنیا همه چیز امكان پذیره.

با كنایه گفتم:

      اینو كه می دونم.

      خب پس چی می گی؟

      تو كار رو بسپر دست من تا برات پولهای از دست رفته رو زنده كنم.

منصور خندید.

      می خندی؟

      اگه تو تونستی این كار رو بكنی من دو دانگ این كارخونه رو به نمات می كنم. به خدا قسم!

      نامردی اگه نكنی.

      نامردم اگه نكنم

      پس باید بهم اختیارات بدی.

      شما صاحب اختیاری، ولی بنده همسرم رو با پول معاوضه نمی كنم، تنها جایی نمی ری.

      شاید لازم شدف خب با مهندس صدی می رم. «منظورم مرتضی بود»

      من همین طوری به نامت می كنم. از خیرش بگذر.

      ما پول در ازای زحمت می گیریم آقا، منم خواهر اون خدا بیامرزم.

      پس همه جا با هم می ریم، یادت باشه گیسو . دخالتی تو كارت نمی كنم ولی كنارت هستم.

[ چهارشنبه 5 بهمن1390 ] [ 18:36 ] [ السا ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،