ღ دنیای رمان ღ

داستان ... رمان ... رمان های زیبا ... رمان های عاشقانه ... رمان های جذاب و خواندنی

غزال ( قسمت پانزدهم )

با دیدن ما یکی از همسایه ها بیرون آمد و با دیدن طلا و حال من که نمی توانستم درو فقل کنم، کلید را از دستم گرفت و در را برایم قفل کرد. با عجله خودمان را به بیمارستان رساندیم. از سر و صورت طلا خون می ریخت و قلبم را به درد می آورد. و دلم را ریش ریش می شد چون نمی توانستم کاری انجام دهم، چز التماس و یاری از خداوند یکتا.
وقتی به اتاق عمل بردنش، به پهنای صورتم اشک می ریختم و می نالیدم: سهند دیدی، بیچاره شدم، اگه طلا بمیره من به امید کی زنده بمونم. آخه چرا هر چی بدبختیه سر من میاد....؟
سهند-ناشکری نکن، خدا بزرگه! من مطمئنم زنده می مونه. اینا همه از آزمایشات الهیه که همه مون به نوعی پس بدیم.
از ناراحتی شروع به لرزیدن کردم. سهند پرستار را صدا کرد و به کمک پرستار روی تخت خوابیدم. بعد از کنترل فشارم، پرستار با راهنمایی سهند، آمپولی را که در این مواقع تزریق می کردند، تزریق کرد. لحظاتی بعد همه چیز گنگ و مبهم بود. همه دور و برم بودند بجز طلا و از هر کسی سراغش را می گرفتم جواب نمی داد. صدایش را می شنیدم ولی از خودش ولی از خودش خبری نبود. هر طرف که می رفتم و دنبالش می گشتم پیداش نمی کردم، فریاد زدم و کمک خواستم. در این لحظه بود که گرمی دستی را روی شانه ام احساس کردم، خواستم برگردم که از خواب پریدم. افسانه با چشمان سرخ و متورم لبه تخت نشسته و دستم را در دست گرفته بود: طلا، طلا کجاست، مرده؟
افسانه- نه عزیزم اون حالش خوبه و از اتاق عمل آوردنش و الان کسری و سهند، بالای سرش هستند.
با صدایی که انگار از ته چاه درمی آمد گفتم: یعنی باور کنم زنده است و نمرده؟
دستم را به گرمی فشار داد و گفت: چرا فکر می کنی دروغ می گم، جان پویا زنده است. به جای اینکه به خودت فشار بیاری و پس بیافتی، سعی کن قوی باشی تا بتونی از طلا مراقبت کنی.
-می خوام ببینمش.
افسانه- باشه فقط اینو بگم که هول نکنی، به خاطر اثر بیهوشی الان زیر چادر اکسیژنه و به محض بهبودی و به هوش اومدن بیرون میارنش. فهمیدی؟
-خدایا شکرت که زنده موند.
یه کمک افسانه بلند شدم و به طرف اتاقی که طلا آنجا بود رفتیم. عزیز دبم با سر و دست و پای باند پیچی شده روی تخت خوابیده بود. طاقت دیدنش را نداشتم و از اتاق بیرون آمدم، چرا باید من صحیح و سالم سرپا باشم و دخترم با آن سر و وضع گوشه بیمارستان افتاده باشد.
با دیدن سهند که پشت سر من از اتاق خارج شده بود، تازه به یاد آوردم که باید دنبال یاشار و فرشته به فرودگاه برود.
-سهند تو برو. اگه اونا بیان و ببینن تو نیستی نگران میشن.
سهند- آخه تو تنها می مونی.
-آخه نداره، الحمدلله زنده است و جای نگرانی نیست.
سپس رو به کسری و افسانه گفتم: شماها هم برید. طفلکی پویا الان تنهاست و درست نیست روز اول عید تنها بمونه، شرمنده که عید همه رو خراب کردم.
کسری- این حرفا چیه، طلا هم مثل پویاست و هیچ فرقی نداره. تو هم که مثل خواهرمی و وظیفه هر برادریه به خواهرش کمک کنه.
-ممنون. این نهایت لطف و محبت شما رو می رسونه.
افسانه- پس اگه به کمک نیاز داشتی حتما خبرم کن. نه مثل الان که ما به سهند به خاطر تبریک سال نو زنگ بزنیم و خبردار بشیم.
-چشم.
آنها رفتند و من ماندم و غصه هایم، غصه هایی که تمامی نداشت. چه کسی باورش می شد که یک روز دختر عزیز دردانه که هیچوقت لبخند از لبانش محو نمی شد و اشک با چشمانش غریبه بود به این روز بیافتد و اشک و گریه مهمان همیشگی چشمانش باشد. نیاز به تکیه گاه و شانه ای داشتم تا کمی آرام بگیرم. کجا بود تکیه گاه و شانه ودست گرم و نوازش گر که هم سفر این راه سخت و دشوارم بود. اهی از نهادم برآمد.
وقتی از رویاهایم بیرون آمدم دیدم رامین گوشه ای ایستاده و نگاهم می کند: سلام کی اومدی؟
-سلام یه ده دقیقه ای میشه! فکر کردم خوابیدی، خوب حالت چطوره؟
-نه خواب نبودم، فقط چشمانم را بسته بودم. در این موقعیت چه حالی می تونم داشته باشم؟ درب و داغون. هنوز به هوش نیومده.
-ناراحت نباش به هوش میاد. متاسفم که همچین روزی این اتفاق پیش اومد.
-از کجا فهمیدی، سهند بهت گفت؟
رامین- آره، خیلی ناراحت بود که تو این شرایط نمی تونه کنارت باشه.
-شرمنده که مزاحم تو هم شدیم.
رامین ابرویی درهم کشید و گفت: دیگر هیچ وقت این حرف را نزن.
تا آخر شب رامین ماند و بعد به اصرار من به خانه رفت. در این فاصله چندبار پنهانی تلفن کرد و حال طلا را جویا شد. طلا همچنان بیهوش افتاده بود. شب سختی را گذراندم، انگار خیلی تمام شدن را نداشت و زمان به کندی سپری می شد. با دمیدن آفتاب جان تازه ای گرفتم تا شاید طلای من هم چشم باز کند. بی قرار و کم طاقت شده بودم و فقط راه می رفتم. وقتی سهند آمد کمی آرام شدم.
-سهند چیکار کنم هنوز به هوش نیومده.
سهند- صبر کن انشالله به هوش میاد. غزال با خود خوری که چیزی عوض نمی شه، ببین صبحانه ات هم دست نخورده مونده.
-از گلوم پایی نمی ره، میل ندارم.
از دیروز هیچی نخوردی، اگه اینطور ادامه بدی مطمئن باش تو هم پیش طلا می افتی. بیا بشین به زور هم که شده بخور.
دو لقمه به اجبار خوردم. سهند یک ساعتی نشست و از روی ناچاری دوباره به خانه برگشت. آن روز هم طلا به هوش نیامد چون در اثر پایین افتادن به مغزش آسیب رسیده و ضربه مغزی شده بود. می ترسیدم که مبادا، امیدم، پاره تنم چشم باز نکند و برای همیشه ترکم کند. تا روز سوم دکتر هربار که معاینه می کرد می گفت: باید امیدوار باشیم و توکل به خدا.
چقدر نذر و نیاز کردم تا خدا بهم رحم کرد و طلا را دوباره بهم برگرداند. شش روز در کما بودن، یعنی قطع امید کردن. از بس که راه رفته بودم پاهایم تاول زده بود و درد می کرد. روز هفتم تازه آفتاب طلوع کرده بود که احساس کردم پلکهایش تکان خورد به صورتش زل زدم تا مطمئن شوم. ولی نه حقیقت داشت چون چشمانش را کاملا باز کرد و با شیرین زبانی گفت: مامی، آب.
فورا زنگ زدم و پرستار آمد، و او نیر به محض دیدن چشمان باز طلا بیرون دوید و به دکتر خبر داد. دکتر بعد از معاینه کامل لبخندی زد و گفت: خدارو شکر، مشکلی نداره و می تونید آب یا شیر بهش بدید.
آنقدر خوشجال بودم که بدون در نظر گرفتم وقت به سهند تلفن کردم و اطلاع دادم. نیم ساعت طول مشید تا سهند خودش را رساند. همدیگر را بغل کرده و از خوشحالی اشک می ریختیم. که با شنیدن صدای آشنای یاشار میخکوب شدم.
یاشار- به به غزال خانم، تو اینجا چی کار می کنی؟ چه بلایی سرت اومده.
و چشمش به طلا افتاد. به کنار تخت اش رفت و سپس نگاه غضبناکی به هر دویمان انداخت و رو به سهند گفت: پس هر روز صبح اینجا می آیی، آره و برای همینه که پریشون و نگرانی. حالا دیگه من غریبه شدم که ازم پنهون می کنی. و تو غزال خانم به خاطر این بچه است که از همه پنهون شدی؟
نه جای انکار بود و نه حرفی برای گفتن داشتم، یاشار در حالی که دست طلا را در دست گرفته بود پرسید: خوب خانم کوچولو اسمت چیه؟
-طلا........
یاشار- چه اسم قشنگی هم داری درست مثل خودت، خوب سر و دستت چطوره؟
-اوف شده.....
یاشار- اوف شده، آخه چرا؟
سهند- از پله ها افتاده و تا امروز صبح تو کما بوده! درست هفت روزه.
یاشار- آخه چرا بهم نگفتی، من شک کرده بودم که تو هر روز صبح کجا غیبت می زنه؟ عقلم به همه چیز و همه جا رسید، الا این یکی، فکر می کردم بی خبر از ما زن گرفتی و برای همین امروز که تلفن زنگ زد دنبالت راه افتادم.
سهند- من زن گرفتم؟! مطمئن باش هیچ وقت از این غلط ها نمی کنم. خیالتون راحت باشه چون اینجا یکی هست که زاغ سیاه مو چوب بزنه. در مورد طلا هم مجبور بودم.
یاشار- تا کی می تونید پنهونش کنید، آخه بچه که شی و لباس کوچک نیست که به راحتی قائمش کنید.
-چیکار کنم ببرم دو دستی بچه مو تقدیمش کنم.
یاشار- نه نمی گم این کارو بکنی، ولی حداقل باید عمو اینا خبر داشته باشن. نمی تونی که تا آخر عمرت قید خونواده تو بزنی، می تونی؟
-نه نمی تونم، ولی صبر می کنم یه خورده که بزرگ شد می گم یه بچه آوردم تا بزرگ اش کنم.
یاشار- برو اول تو آینه نگاه کن بعد ببین چه به روز خودت آوردی، با یه انتخاب غلط...
بقیه حرفش را ادامه نداد، طلا دست یاشار راتکان داد، انگار می خواست حرفی بزند ولی نمی تونست که یاشار پرسید: چی شده عزیزم، سرت درد می کنه؟
طلا- نه.
یاشار- پس چی؟ ناقلانکنه شکلات می خوای.
-مامی، دعوا، نه.
یاشار- آخ عزیزم من که مامانتو دعوا نمی کنم، دلم براش می سوزه. ولی چشم دیگه چیزی بهش نمی گم. همه اش تقصیر باباست که گوش به حرفای مامانت میده تا کارا به اینجا بکشه، مگه نه غزال خانم.
-نمی دونم شاید، حالا آقا یاشار پاشو برو تا فرشته دربدر دنبالت نگشته.
یاشار بلند شد می خواست برود که گفتم: یاشار خواهش می کنم به فرشته حرفی نزن! فعلا اجاززه بده یه مدت بگذره بعد ببینم چی میشه.
یاشار- چشم تو هم مواظب خودت و طلا باش. یه خورده هم به خودت برس و نذار زود شکسته بشی، چون هنوز جوونی و باید زندگی کنی.
دقایقی بعد از رفتن یاشار، سهند هم رفت. بعد از رفتن یاشار وقتی خوب فکر کردم، دیدم که چه اشتباهی کردم ولی افسوس که زمان به عقب برنمی گشت تا جبران کنم.
یاشار بعد از آن روز چند دقیقه ای به بیمارستان می آمد و سری به ما می زد و می رفت. وقتی آنها به ایران برگشتند سهند با خیال راحت و آسوده، به بیمارستان می آمد و ساعتها می ماند. در طول بیست روزی که طلا بیمارستان بود، پنج کیلو وزن کم کرده بودم، حسابی خسته و کوفته بودم و تمام بدنم درد می کرد.
روزی که مرخص شد و به خانه رفتیم، احساس می کردم دوباره متولد شدم. اول یک دوش آب گرم گرفته و سپس به رختخواب رفتم و ساعتی را استراحت کرده و خوابیدم. چون لیزا هم برگشته بود از بابت طلا هم خیالم آسوده بود و با، باز شدن گچ دست و پایش به مراتب نیاز به مراقبت زیادی نداشت.
بعدازظهر که از خواب بیدار شدم، شدیدا احساس ضعف می کردم. وقتی لیزل برایم غذا گرم کرد با اشتها شروع به خوردن کردم. بعد از غذا سراغ درس های عقب افتاده رفتم تا کمی جبران کنم. سرم حسابی گرم درس بود که طلا آمد و گفت: مامی
-جان مامی.
طلا-این نه، بازی.
-حوصله ات سر رفته. چشم عزیزم الان میام و بازی می کنیم.
باسرش گفته هایم را تایید کرد. به اجبار کتابهایم را جمع کردم و با هم شروع به بازی کردیم، تازه مشغول بازی بودیم که رامین با یک عروسک بزرگ به دیدنمان آمد. حسابی شرمنده شده بودم، چون این مدت حسابی به زحمت افتاده بود ولی هر کاری می کردم نمی توانستم به چشم شوهر آینده ام بهش نگاه کنم. به عنوان یک دوست و همکار بیشتر قبولش داشتم تا همسر.
وقتی چایی و شیرینی آوردم و نشستم، رامین گفت: غزال حالا که به سلامتی حال طلا خوب شده و جای نگرانی نیست پس راجع به پیشنهاد من فکر کن، تا هر چه زودتر از بلاتکلیفی دربیام. چون از تنهایی خسته شدم.
-من به درد تو نمی خورم، من یک زن مطلقه هستم که یک بچه دارم و ....
حرفم را قطع کرد و گفت: از نظر من مشکلی نداره، پس لطفا بهونه نیار.
-باور کن بهونه نمیارم. تو دیگه باید دنبال یکی دیگه بری چون من فعلا قصد ازدواج ندارم.
-تا هر وقت که بخوای صبر می کنم.
به اصرار بیش از حد رامین، مجبور شدم بگویم تا کمی صبر کند تا بیشتر فکر کنم و جواب دهم.
رامین آنقدر به من و طلا محبت می کرد که شرمنده می شدم. ولی نمی توانستم خودم را قانع کنم. انگار دلی در سینه ام نبود که برای بتپد، در واقع بال و پرم شکسته بود.
سال اول دانشگاه را با موفقیت و تمام واحدهایم را با نمراتA به پایان رساندم. سهند هم همین طور، سال آخر ددانشگاه را با موفقیت به اتمام رساند و در یک شرکت کامپیوتری استخدام شد. ولی قبل از شروع کار به ایران رفت، چون تصمیم گرفته بود با شیدا ازدواج کند. می خواست در این مورد با عمو و زن عمو صحبت کرده و رضایتشان را جلب کند. من هم همراه طلا و لیزا یک هفته به مسافرت رفتم. کنار دریا احساس سبکی و ارامش می کردم بخصوص موقع غروب افتاب که دریا منظره جالبی به خود می گرفت. حسابی آب به زیر پوستم دوئیده و احساس شادابی و نشاط می کردم. وقتی از مسافرت بازمی گشتیم خستگی از تنم بیرون رفته بود و راحت می توانستم کار کنم. رامین که می دید سرحالم با ذوق و شوق در مورد آینده صحبت می کرد تا شاید تغییر عقیده داده و به ازدواج مجدد تن دهم اما من تصمیم گرفته بودم که قید ازدواج را برای همیشه بزنم و نمی خواستم بخت خود را یک بار دیگه امتحان کنم، چون همان یک بار برایم کافی بود.
سهند هم بعد از یک ماه کلنجار رفتن دست از پا درازتر برگشته بود. چون هیچکدام راضی به وصلت نشده بودند. برای همین اینبار مرا واسطه قرار داد: غزال خواهش می کنم تو باهاشون حرف بزن، مطمئنم بالاخره قانعشون می کنی.
-نه سهند، اونوقت عمو فکر می کنه من از اخلاقش سواستفاده می کنم.
سهند- بگو حالا که کلید دست منه ناز می کنم و طاقچه بالا می ذارم.
-نه به جان سهند، آخه برا چی ناز کنم. نمی خوام عمو ازم دلخور بشه و فکر بد بکنه.
آنقدر گفت و گفت تا بالاخره مجبور شدم تلفن کنم. خود عمو گوشی را برداشت. بعد از سلام و احوالپرسی گفتم: عمو یه خواهش ازتون دارم و امیدوارم که دست رد به سینه ام نزنین.
عمو- اتفاقا عمو جان منتظر تلفن ات بودم چون می دونستم سهند دست به دامن تو میشه. ولی دخترم به جان عزیزت می ترسم، نمی خوام شاهد از هم پاشیدن زندگی این یکی هم باشم، غصه تو ما رو از پا درآورده. می ترسم سهند الان احساساتی شده و این تصمیم را گرفتته باشه و بعد از یه مدت پشیمون بشه.
-نه عمو جون باور کنید الان هشت ماهه که روی این موضوع فکر کرده و تمام جوانب رو در نظر گرفته و سنجیده، شکر خدا شیدا مثل من بچه هم نداره که به خاطر اون مشکل به وجود بیاد. فکر کنید اونهم دختر شماست واین بلا سرش اومده. آخه اون چه گناهی داره که چوب اشتباهات پدر و مادرش رو خورده؟ جرمش چیه که شما قبول نمی کنید؟ غیر از یک بار شوهر کردن. باور کنید من حال شما رو درک می کنم. چون این بلا سر خودم هم اومده و طعم تلخ شکست رو خودم یه بار چشیدم و الان هم دارم می چشم. ولی چرا باید به زنانی که هر کدام به دلیلی طلاق گرفتند به چسم یه بزهکار و مجرم نگاه کنن؟! اگه سهند قبلا یک بار ازدواج کرده و بعد از مدتی از هم جدا می شدن، اونوقت شما نمی ذاشتین با یه دختر دیگه تشکیل خانواده بده.
عمو- حرفهای تو دخترم منطقیه و من قبولش دارم ولی چه کنم که این از فرهنگ غلط ماست، جواب دیگرون رو چی بدم؟
-به کسی مربوط نیست، این دو تا می خوان با هم زندگی کنند نه دیگران.
عمو- نمی دونم چیکار کنم، خودمم کلافه و گیجم.اما بذار با سیمین هم صحبت کنم ببینم چی میشه، اونوقت خودم بهت زنگ می زنم.
تا زمانی که عمو تلفن کند، سهند مثل مرغ سرکنده بال بال می زد، صبر و قرار نداشت و در دلشوره و اصطراب به سر می برد. تا اینکه عمو بعد از دو هفته تلفن کرد و موافقت خودش را اعلام کرد. قرار بر این شد که سهند اخر شهریور به ایران برود و به آرزوی دیرینه اش برسد. تا رسیدن به روز موعود لحظه شماری می کرد. سرانجام این روز رسیده و به سوی ایران پرواز کرد.

خیلی اصرار کرد تا من هم با او بروم و در عروسی اش شرکت کنم. ولی من کجا باید می رفتم، طلا را چیکار می کردم؟ هرچند افسانه حاضر بود در غیاب من از طلا نگهداری کند ولی چون می دانستم به محض رسیدن به ایران برگشتن در کار نیست، قبول نکردم. مطمئن بودم بابا نمی گذارد دوباره به پاریس برگردم.
شب عروسی سهند مثل عروسی یاشار، خیلی به من سخت گذشت.
دو روز بعد از عروسی عروی و داماد به فرانسه آمدند تا هم سفر ماه عسل شون باشد و هم سرآغاز زندگی مشترکشان. از روز قبل خانه را تزئین کرده بودم. دودل بودم که آیا با شیدا روبرو شوم یا نه. چون یکی دو روز نبود که بتوانم خودم را از دید شیدا پنهان کنم، و سهند تنها کس و کار من بود.
چون نیمه شب به پاریس می رسیدند به فرودگاه نرفتم و صبح روز بعد دسته گلی گرفتم و با طلا به دیدن عروس و داماد رفتیم. وقتی در زدم، سهند در را باز کرد. با سهند مشغول روبوسی و احوال پرسی بودیم که شیدا از اتاق حواب بیرون آمد.از دیدنم شوکه شده و مات و مبهوت نگاهم می کرد.
-چیه عروس خانم، مهمون نمی خوای.
انگار که تازه از خواب بیدارشده باشه جلو آمد و همدیگر را در آغوش کشیدیم، چهارسال میشد که همدیگر را ندیده بودیم، چقدر قیافه اش تغییر کرده بود، خانم و جا افتاده شده بود.
شیدا- غزال نمی دونی چقدر از دیدنت خوشحال شدم. اصلا انتظار دیدن تو رو نداشتم، البته این آقا سهند گمراهم کرد و گفت که هیچ خبری ازت نداره و فقط گهگاهی بهش تلفن می کنی.
-سهند تقصیر نداره.
حرفم را قطع کرد و گفت: البته خودم با دیدن طلا حدس زدم که چرا این دروغ بزرگ رو گفته. ولی غزال خیلی دختر خوشگلی داری، ناز و ملوس! چشماش عسلی، موهاش خرمایی و حلقه حلقه، لب و دماغ کوچک، انگار که عروسکه یعنی اگه تکون نخوره و پلک نزنه، همه فکر می کنن عروسکه.
طلا که تا آن لحظه ساکت نشسته و به شیدا نگاه می کرد، گفت: چرا لباس نپوشیدی؟
شیدا- خانم خوشگله اینایی که تنمه چیه، مگه لباس نیست؟
طلا- نه از اون لباسهای خوشگل.
شیدا- اخ فدات شم، لباس عروسی رو میگی.
طلا-اوهوم.
طرز صحبت کردن طلا خیلی جالب بود. نیمی از کلمات را به فرانسه و نیمی دیگر را به فارسی می گفت و به تازگی هم چند کلمه ترکی از پویا یاد گرفته بود. تمام کارهای پویا را به خوبی یاد می گرفت و شیطنت می کرد و درست مثل پویا از در و دیوار بالا می رفت، تا دقیقه ای ازش غافل میشدم خراب کاری میکرد.
اواخر پاییز پدربزرگ لیزا مریض شد و لیزا مجبور شد که مدتی پیش آنها برود برای همین مجبور شدم روزها طلا را پیش شیدا بگذارم و بعدازظهر ها چون شیدا کلاس زبان می رفت با خودم به شرکت می بردم که این کار را مشکل کرده بود. چون هم مجبور بودم به کارهایم برسم و هم مواظب طلا باشم. لحظه ای که از او غفلت می کردم همه چیز را بهم میریخت.
یک روز با رامین سر یک نقشه ساختمانی کار می کردیم و سرمان گرم کار بود و به همین دلیل طلا را از یاد برده بودم. از سر و صدای مگی و طلا تازه به خود آمدم. وقتی به دنبال سر و صدا رفتم دیدم مگی بغل اش کرده و او داد و فریاد راه انداخته است و می خواهد خودش را از دست مگی خلاص کند.
از دیدن اتاق کار رامین گریه ام گرفت. چون طلا با ماژیک سیاه و قرمز همه جا را خط خطی کرده بود.
با عصبانیت گفتم: طلا چرا این کارو کردی؟
-خوب مامی جون خواستم اتاق رامین جون خوشگل بشه. ببین چه نقاشی هایی کشیدم.
سپس رو به رامین گفت: عمو کار بدی کردم.
رامین خندید و جواب داد: نه عمو جون خیلی هم خوشگل شده. اما اگه از تموم رنگها استفاده می کردی بهتر بود.
طلا- باشه شما مامی رو ببر تا خوشگل اش کنم. اصلا شما هم نقاشی خودتونو بکشید.
رامین- بچه راست میگه بیا بریم نقاشی های خودمونو بکشیم و مزاحم کارش نشیم. چی کار کنیم! حالا که آب از سر ما گذاشته و چاره اش نقاشی دوباره است.
-بله راست میگی، چون هنوز شش ماه هم نشده و باید بسپاریم دست نقاش.
وقتی کار تمام شد باا لیزا تماس گرفتم و ازش خواستم هرچه زودتر به خانه برگرددو چون نگهداری طلا آنجا کار مشکلی بود. تا گوشی را گذاشتم کسری تلفن کرد تا حالمان را بپرسد وقتی برایش تعریف کردم که طلا چیکار کرده با خونسردی جواب داد: عیب نداره چون این کار سلامتی کامل بچه رو نشون میده.
-از نظر تو بله، ولی من داشتم دیوانه میشدم.
-این که تازگی نداره، تو از اولش هم دیوانه بودی ولی از نوع کلاسیک.
و به دنبالش خنده ای سر داد. این عادت کسری بود همیشه می گفت فکر نکن عاقل شدی فقط الان دیوانه باکلاس هستی، همین. به نظر کسری کارهای پویا و طلا عادی بود بلکه این ما بودیم که اعصابمان ایراد داشت و نمی توانستیم تحمل کنیم.
آنقدر گفته بووود تا کم کم برای من هم عادی شده و کمتر حرص می خوردم. چون با یادآوری دوران کودکی خودم، به آنها حق می دادم، چرا که من هم دست کمی از آنها نداشتم.
برای زایمان افسانه مادرش خانم احتشام آمد. کمی رشک بردم، چون من جز سهند کسی را نداشتم.
خانم احتشام دکتر پوست بود ولی چند سالی میشد که دست از طبابت برداشته و خانه نشین شده بود. زن بسیار محترم و با شخصیتی بود که مادرانه نصیحت ام می کرد و می گفت: مادر ما سردی و گرمی روزگار را چشیدیم، بهتره با خانواده ات آشتی کنی و تا جوانی دوباره تشکیل خانواده دهی و با رامین خان که خیلی تعریف اش رو می کنی ازدواج کنی. چون زندگی بالا و پایین داره و نمی تونی تا اخر عمرت تنها باشی. مرد ستون زندگی و تکیه گاه زن و اگه نباشه پایه های زندگی سسته.
-طلا را چیکار کنم. می ترسم بعدا با هم نسازن.
خانم احتشام- اتفاقا چون کوچیکه خیلی زود باهاش انس می گیره و به عنوان پدر قبول می کنه.
هر وقت که به دیدنش می رفتم همین طور نصیحت ام می کرد و از بازی های روزگار می گفت، بیچاره خانم احتشام علاوه بر افسانه دختر دیگری هم داشت که چهارده سال پیش در حادثه رانندگی فوت کرده بود و تنها یادگاریش دختری بنام خاطره بود. الهام برای دومین بار حامله بوده که نیمه های شب درد به سراغش می آید. خاطره را پیش همسایه می گذارند و با عجله به سمت بیمارستان حرکت می کنند. اتفاقا آن شب هم باران به شدت می باریده و شوهرش با عجله رانندگی می کرده و که از فرعی ماشین دیگری هم باس رعت وارد خیابان می شود که در اثر سرعت زیاد و لیز بودن خیابان، ترمز به خوبی عمل نمی کند و با هم ترمز وحشتناکی می کنند و هر سه درجا می میرند. بیچاره پدر افسانه بعد از شنیدن این خبر سکته می کند و از آن پس فلج و زمین گیر می شود. خاطره ان موقع هفت سال داشته و از آن پس سرپرستی اش را، آنها بر عهده می گیرند. در حال حاضر دختر بزرگی شده و در رشته پزشکی مشغول به تحصیل بود. به قول خانم احتشام پزشکی در خانواده شان حالت موروثی داشت. چون اکثر فامیلها پزشک بودند. برادر بزرگ افسانه دکتر قلب و عروق بود و تنها برادر کوچکش به کار تجارت روی آورده بود و فعالیت می کرد. چند روز بعد از آمدن خانم احتشام افسانه دختری به دنیا آورد که اسمش را کمند گذاشتند.
چون تعطیلات کریسمس در راه بود، رامین برای دیدن خانواده اش به ایران رفت. مسافرتش حدود یک ماه طول کشید. در نبود رامین دست تنها شده بودم، و معنی حرفهای خانم احتشام را می فهمیدم. با اینکه رامین همسرم نبود در بسیاری از کارها، کمک حالم بود. رامین بعد از امدن دوباره در مورد ازدواجمان حرف پیش کشید و چون من فکرهایم را کرده بودمگفتم: رامین بذار خیالتو راحت کنم من تصمیم به ازدواج ندارم. بی خودی منتظر من نباش.
رامین از کوره در رفت و عصبانی شد و گفت: اگر منتظر جناب مهندسی باید عرض کنم خدمت شما که بی خودی منتظر نباشید، چون ایشن با زن و پسرش در حال خوش گذرونی هستند و به ریش تو دارن می خندند.کاش در مهمانی حمید بودی و میدیدی که چطور شراره با آب و تاب از شوهرش تعریف می کرد.من چند دقیقه قبل از شراره رسیده بودم. زهره رو که می شناسی وقتی اومد علت نیامدن شوهرش را پرسید. می دونی چی گفت؟یه قری به سر و گردنش داد و گفت مهندس برای راحتی من میلادو نگه داشت و گفت که از طرف اون از همه تون عذر خواهی کنم. آخه مهندس همه فکر و ذکرش اینه که من راحت باشم. ببینم با اینتعریفهایی که می کرد باز هم به فکر اون مرتیکه عیاش هستی؟
-ببین رامین چرا فکر می کنی من منتظر سپهرم؟ دوستی ما جای خود ولی تو حق نداری پشت سر سپهر اینجور حرف بزنی.چون اون هرچی باشه پدر طلاست. این. بدون که من از هر چی مرده حالم بهم میخوره.
هر دو سکوت کردیم، دقایقی بعد رامین سکوت را شکست و گفت: معذرت می خوام. قصد توهین نداشتم یه لحظه از کوره در رفتم و نتونستم خودمو کنترل کنم. غزال بگو چی کار کنم تا تو راضی بشی، آخه من..... خیلی دوست دارم! باور کن راست میگم.
چون ذهنم هنوز درگیر حرفهایش بود پرسید: در مورد من که حرفی به شراره نزدی؟
رامین- راستش رو بخوای چرا گفتم. چون دیدم زهره نمی دوه شراره با کی ازدواج کرده، برای اینکه پته این زن حقه باز و کثیف رو آب بریزم. به محض اینکه حمید از خانه و زندگیم پرسید، گفتم غزال سراج که یادت هست، با اون شرکت ساختمانی تاسیس کردم و کار می کنیم. حمید به شوخی خندید و گفت بله یادمه جنابعالی چشمت دنبالش بود ولی حیف که طرف شوهر داشت. در جواب حمید گفتم غزال از شوهرش که همسر فعلی شراره خانمه طلاق گرفته. حمید و زهره و بقیه مهمونا که اکثرا از بچه های دانشکده بودند، حیرون نگاهم می کردند. و زهره با چشمای گشاد شده پرسید: آخه چرا؟ جواب دادم اونو باید از شراره بپرسی که چطور ی زندگی اونارو از هم پاشیده. دلم خنک شد چون زنیکه رو سکه روی یخ کردم که اینقدر پز شوهرشو نده، و هی نگه آقای مهندس، آقای مهندس. نیم ساعت ننشسته بود که بلند شد و رفت چون هیچ کس تحویل اش نمی گرفت.
-در مورد طلا چی، حرف نزدی؟
رامین- چون خودت چندبار گفته بودی که بهشون میگم از پرورشگاه آوردم، من هم اینطوری گفتم. چون وقتی من گفتم از شراره بپرسین، خوب من چیکار کنم که غزال حامله نمی شد و شوهرش هوس بچه کرده بود. راستش من به اونا گفتم قراره به زودی با غزال ازدواج کنم.
-چرا دروغ گفتی، من که جواب مثبت ندادم اگه به گوش بابا اینا برسه خیلی ناراحت میشن که چرا بی خبر و بدون اجازه اونا می خوام ازدواج کنم! آمدنم به اینجا بس نبود که اینم بهش اضافه شد؟! ولی رامین برای اخرین بار میگم همه اینایی که گفتی نظر منو عوض نکرد! بی خودی وقتتو تلف نکن. من به خاطر طلا نمی خوام ازدواج کنم، تا بتونم بدون دغدغه بزرگش کنم و به جایی برسونم که فکر نکنه چون پدر بالا سرش نبوده در حقش کوتاهی کردم.
تا مدتی با هم سرسنگین بودیم. رامین به خاطر جواب رد از دستم رنجیده بود و من هم به خاطر دروغی که گفته بود از دستش ناراحت بودم. چون این خبر خیلی زود همه جا پیچید و عمو تلفن کرد و در مورد صحت این موضوع ازم سوال کرد.








از طرفی هم گیج حرفهای شراره بودم، فکر نمی کردم سپهر این همه بی وفا باشد، انگار حکم یک رهگذر را برایش داشتم که خیلی زود و به راحتی فراموشم کرده بود. همه اش زمزمه های عاشقانه اش در گوشم به صدا درمی آمد و زندگی را به کامم تلخ می کرد. باید من هم، همین کار را می کردم و برای همیشه، وجود سپهر را از ذهنم پاک کرده و دور می ریختم و تغییر و تحولی در زندگیم ایجاد می کردم.
با رسیدن فصل بهار، بهار زندگی من هم آغاز شد. ابتدا به آرایشگاه رفتم و بعد سه سال و نیم به خودم رسیدم. صورتم را اصلاح کردم و موهایم را که تا کمرم می رسید کوتاه و به شرابی رنگ کردم. انگار به اندازه دو سال جوانتر شده بودم. وقتی به خانه آمدم لیزا هم از تغییراتم به وجد آمده بود و مدام اظهار خوشحالی می کرد.
بعد به شیدا تلفن کردم و برای روز بعد قرار گذاشتم تا برای خرید لباس با هم به مرکز خرید برویم. شیدا در مرحله اول مرا نشناخت وقتی جلو رفتم و سلام کردم با تعجب گفت: وای غزال چقدر تغییر کردی، اون قدر که نشناختمت، خیلی خوشگل شدی. تو رو خدا همیشه اینطور به خودت برس، مثل شوهر مرده ها می موندی.
خندیدم و جواب دادم: برای همین دیروز رفتم که بعد از مدت ها از عزای شوهر مرحومم دربیام. خدا رحمتش کنه مرد نازنینی و با خدایی بود. الهی نور به قبرش بیاره، خیلی حیف شد. خوب حالا بیا بریم که خیلی کار دارم.
و با هم به داخل فروشگاه رفتیم. چند دست کت و دامن، کت شلوار در رنگ های متفاوت خریدم. چون از رنگهای تیره خسته شده بودم. بعد از خودم و طلا نوبت لیزا بود. چند دست لباس برای لیزا خریدم. چون لیزا هم عضوی از خانواده ما شده بود. این کارم باعث خوشحالی اش شده بود. بغلم کرد و بوسید و گفت: ممنونم! خیلی خوشحالم کردی. واقعا شما ایرانی ها خیلی با احساس و با عاطفه هستید. درست برعکس ما، خیلی به اطرافتون توجه دارید و انقدر مهربانی می کنید که ادم لذت می بره.
-لیزا بیش از این شرمنده ام نکن دو تا تیکه لباس که این همه تشکر نداره.
برای سال نو باز هم سفره هفت سین چیدم. با شور و نشاط همگی کنار سفره نشسته و منتظر حلول سال جدید شدیم. لیزا هم مثل ما و به تبعیت از آداب و سنن ما کنار سفره نشست و زیر لب دعا می خواند. موقع تحویل سال حال دیگری داشتم چون خیلی به خودم و اینده امیدوار شده بودم و روزهای خوبی که پیش رو داشتیم فکر می کردم و پوچی و بیهودگی را از ذهنم پاک کرده بودم.
بعد از تحویل سال قبل از هر چیز به عمو تلفن کرده و تبریک گفتم. ولی هیچ اشتیاقی به تلفن کردن به خانواده ام نداشتم و شاید هم غرورم اجازه نمی داد. چون همیشه احساس می کردم فراموشم کرده و از یادم برده اند. چرا که، اگر مرا به فرزندی قبول داشتند و به فکرم بودند حتما دنبالم می آمدند تا شاید ردی از من پیدا کنند. پس با این حساب دلیلی وجود نداشت که من مزاحم زندگی آنها نشده و اوقات خوش شان را تلخ می کنم. ساعتی نگذشته بود که سهند و شیدا که موقع تحویل سال در خانه خودشان بودند برای عید دیدنی به حساب اینکه من بزرگتر بودم، رسیدند. و چون دیروقت دقایقی نشسته، سپس به خانه شان رفتند.
صبح روز بعد که روز اول عید و فروردین بود طلا را حاضر کردم و سپس به سر و وضع خود رسیدم، کمی ارایش کردم و کت و دامن ابی ام را پوشیده و به دیدن افسانه و مهمانانش که سه روزی از آمدنشان می گذشت، رفتم.
زنگ آپارتمان را زدم. لحظه ای بعد کسری در را باز کرد با دیدنم قیافه جدی به خودش گرفت و گفت: بله بفرمائید با کی کار داشتید؟
-منم کسری غزالم.
کسری- صداتون اشناست ولی قیافه تون نه! من شما رو به یاد نمی آرم. البته یه غزالی می شناسم ولی ببخشید اون یه خورده شبیه میمون بود.
چون با کسری رابطه ای صمیمی و دوستانه داشتم، زیاد سر به سر هم گذاشته و شوخی می کردیم. می خواست در را ببندد که پایم را لای در گذاشتم و گفتم: بی معرفت اول سال اینطوری ازم پذیرائی می کنی.
چشمانش را تنگ کرد و گفت: آخ آخ ببخشید خانم مهندس که به جا نیاوردمتون، شما همونی نیستید که موتورش یه خورده عیب پیدا کرده بود.
-زهرمار.
کسری- ممنون، حالا بفرمائید داخل، لطف کردید، صفا آوردید.
طلا که به کار کسری می خندید، گفت: عمو عیدتون مبارکه.
کسری بغلش کرد و بوسید و گفت: عزیزم تو هم عیدت مبارک، عزیزم یه خورده زودتر حرف می زدی، تا با وجود تو مامان تو می شناختم.
طلا- یعنی من جرف زدم شناختین.
کسری- خوب بله عمو جون.
با هم به پذیرایی پیش مهمانها رفتیم و کسری رو به آنها گفت: ایشون خانم مهندس سراج از دوستان ما هستند. همونی که چند دقیقه پیش غیبت و بدگویشو می کردیم.
افسانه-کسری بذار از راه برسه بعد اذیتش کن.
با اشاره به تک تکشان گفت: ایشون اقا پیمان، برادر عیال ما هستند و این خانم همسر آفای دکتر آرزوجون و خواهر بنده هستن و این دوتا پسر گل شایان و تابان پسراشون هستند. حالا نوبت این آقای محترم می رسه، ایشون جناب پیام احتشام برادر کوچیکه عیال بنده هستند و هنوز مجرد تشریف دارند و این خانم خوشگل خاطره جون، خواهرزاده افسانه خانم هستن.
-از آشناییتون خوشبختم، بفرمایید. معذرت می خوام که سرپا نگه تون داشتم.
دکتر- خواهش می کنم آشنایی با شما باعث افتخار و سعادته. چون افسانه و کسری خیلی از شما تعریف کردند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 دی1390ساعت 18:52  توسط السا   |