X
تبلیغات
ღ دنیای رمان ღ - غزال ( قسمت چهاردهم )

ღ دنیای رمان ღ

داستان ... رمان ... رمان های زیبا ... رمان های عاشقانه ... رمان های جذاب و خواندنی

غزال ( قسمت چهاردهم )

بعد بلند شدم و به عمو گفتم: ببخشید عمو جون من میرم یه آبی به صورتم بزنم و برگردم. هوا خیلی گرمه و نفس آدم بند می یاد.
و بلافاصله از آنها جدا شدم و به طرف دستشویی رفتم، چون هر وقت تنم می سوخت پس از آن بلافاصله لرزه می آمد. نمی خواستم در فرودگاه دچار این حالت شوم و مورد ترحم و دلسوزی دیگران قرار بگیرم. آنقدر که حواسم پرت بود به دستشویی مردانه رفتم و آقایی که آنجا بود هشدار داد. بیرون آمدم و به دستشویی زنانه رفتم و صورتم را زیر آب سرد گرفتم تا گرمای درونم کاسته شود. وقتی بیرون آمدم دیدم عمو منتظرم ایستاده. دلواپس و نگرانم شده بود.
عمو- بیا بریم دخترم همه دارن سوار میشن.
بدون خداحافظی از رامین به سمت در خروجی رفتیم و سوار اتوبوس شدیم. بالای پله هواپیما، نگاهی با حسرت به اطراف انداختم و با تمام وجود هوای شهرم را بلعیدم و زیر لب زمزمه کردم « خداحافظ برای همیهش دیار آمال و آرزوهام»
سپس سرم را بالا گرفتم و گفتم « خداحافظ بیوفا، امیدوارم خوش باشی» و بی اختیار اشک از گونه هایم پایین لغزید.
عمو دستم را گرفت و به هواپیما برد. دوباره لرز به سراغم آمد. عمو دستپاچه شد و ار مهماندار کمک خواست، مهماندار بلافاصله چند پتو آورد و رویم انداخت و بعد دو تا از قرصها را دهنم گذاشت، که کم کم چشمانم سنگین شد.
وقتی عمو بیدارم کرد بالای شهر پاریس بودیم. وقتی هواپیما به زمین نشست احساس عجیبی داشتم، احساس پوچ بودن، بیهودگی و غریبی. بعد از انجام امور گمرکی و کنترل پاسپورت بیرون رفتیم. چشمم که به سهند افتاد مثل پرنده سبک بالی به طرفش دویدم. از ذوق اشک می ریختم، او هم اشکش روان بود، بعد نوبت عمو رسید.
سهند- bonjur madame (سلام خانم)
چون از قبل چند کلمه ای بلد بودم همانطور جوابش را دادم که سهند گفت:
-خوش آمدید. bienrenu
- Merci . سپس به فارسی گفتم: نمی خواد پز بدی. تا چند ماه دیگه خودم یاد می گیرم.
جوابم را به فرانسه داد که متوجه نشدم و با خنده گفتم:
-سهند جان، اذیت نکن بابا، فهمیدم جنابعالی اینجا چند قدم از من جلوتری.
سهند-ببینم تو مگه بی کاری که هرجا می رم پا میشی دنبالم میایی، مزاحم؟
عمو- آقا سهند دخترمو اذیت نکن، چون اونوقت با من طرفی فهمیدی. پس حسابی حواستو جمع کن.
سهند به علامت تسلیم دستانش را بلند کرد و گفت: بله می دانم کسی حق نداره بگه غزال خانم بالای چشمت ابروست، چرا، چون عزیز دردونه محمود خانه.
نگاهی به صورت مهربان عمو که همیشه حامی و پشتیبانم بود انداختم و گفتم: خدا سایه عمو رو از سرم کم نکنه چون اگه عمو نبود الان به جای پاریس تو تیمارستان بودم.
و اشکم سرازیر شد. سهند دست در گردنم انداخت و گفت: گریه نکن، خودم تا آخر عمر غلام حلقه به گوشتم و روی تخم چشمم جا داری.
در میان گریه خندیدم و گفتم» آخه اگه از گوشت آویزون بشم گوشت کنده میشه.
سهند-خوب برای همین گفتم و گرنه از خوش گذرونی جا می موندم.
عمو- پدر سوخته تو اومدی درس بخونی یا خوش بگذرونی. پس از فردا جیره ات قطع می شه.
سهند-ببخشید بابا غلط کردم، منظورم، تاب سواری و سرسره بازی بود و گرنه به من میاد از این کارا بکنم.
وقتی به آپارتمان سهند رسیدیم، با دیدن خونه کوچکش گفتم: سهند تو این قفس چطور زندگی می کنی؟ دلت نمی گیره؟ مثل موش دونیه.
سهند خنده ای سر داد و گفت: چرا اول که اومدم خیلی سخت بود، خونه دوهزار متری کجا و آپارتمان 120 متری کجا؟
عمو- عزیزم حق داری ولی باور کن بابت این خونه کلی پول دادم چون پول ما اینجا ارزش نداه. هرچی باشه بهتر از اجاره نشینیه!
چشمکی زد و ادامه داد: فعلا اینجا موقتی زندگی می کنه. از سال آینده که کار کرد بزرگترش را می خره.
-یعنی تا یه سال مهمون جیب شماست و از سال آینده جیره اش قطع میشه. حالا عمو جون من تا کی مهمون شما هستم.
سهند یه جای عمو گفت: غزال خانم حساب شما جداست. شما تا آخر عموتون مهمون آقا محمود هستین، نگران نباشید.
شکلکی درآوردم و گفتم: بترکه چشم حسود.
و خنده بلندی سر دادم. مدت ها بود که خنده از یادم رفته بود و گریه هم نشینم شده بود. ولی سهند از اولین روز ورودم، حال و هوای گذشته را برایم زنده کرد. تا طلوع آفتاب حرف زدیم و سربه سر هم گذاشتیم. از شانس سهند، رسیدن ما روز یکشنبه و روز تعطیلی بود.
عصر روز بعد با هم به خیابان شانزلیزه رفتیم و چون لباسی برای خودم نیاورده بودم، چند دست لباس راحتی و مهمانی و زیر خریدم، و کمی هم گشتیم و شام را هم خوردیم و بعد به خانه برگشتیم. تازه آمده بودیم که زنگ خانه زده شد. سهند گفت: کیه این نصفه شب.
بعد از جواب دادن برگشت و گفت: آقا شهرامه.
نه سالی می شد که دایی شهرام را ندیده بودم. وقتی داخل آمدند، مثل بچه ها به اغوشش پریدم. دایی بوسه بارانم کرده و صدقه ام می رفت. بعد از دایی با ژانت همسر دایی شهرام، سلام و احوال پرسی کردم. راوینا وملینا خیلی تعییر کرده بود. ملی بیست و یک سال و راوی هفده سال داشت. راوی شبیه دایی بود تا مادرش، چشم و ابرو مشکی، پوست سفید، قد بلند و خیلی خوشگل و تو دل برو، ولی ملینا شبیه ژانت بود. بعد از دو مدت ها دور هم نشستیم.
-دایی جون از کجا فهمیدین ما اینجا اومدیم.
دایی- امروز صبح شیرین تلفن کرد و از اینکه بی خبر گذاشتین و اومدین خیلی ناراحت بود و می خواست از حال و احوال تو خبر بگیره.
-مگه فرقی هم به حالشون می کنه؟
دایی- دایی جون این چه حرفیه می زنی، هر پدر و مادری نگران بچه هاش میشه.
با عصبانیت جواب دادم: نه! اونا هیچ وقت نگران من نبودم. همین بابای عزیزم به خاطر سپهر داشت خفه ام می کرد و جلوی همه از خونه بیرونم کرد.
ملی به فارسی پرسید: چرا می خوای از همسرت جدا بشی، عمه خیلی ازش تعریف می کرد. می گفت خیلی داماد خوبیه.
نگاهی به چشمان آبیش کردم و گفتم: تو بزرگ شده اینجایی و با فرهنگ و قانون اینجا همه چیز رو می سنجی در صورتیکه فرهنگ ما در ایران با اینجا فرق می کنه. من تحمل زور شنیدن ندارم و می خوام ازش جدا شم. قانون اونجا با این طرف فرق می کنه تو اکثر زندگی ما ازت انتظار اطاعت کامل را دارند و من دیگه طاقتم تمام شده.
ملینا- در عوض مردای ایرانی خیلی با عاطفه هستند و همسرشونو می پرستن و نسبت به اونا وفادارن، مثل بابای من.
با شنیدن این جمله، حرفهای سپهر و شراره به یادم افتاد و خنده هایشان در سرم پیچید. محکم گوشهایم را گرفتم ولی هر لحظه بیشتر می شد.
با خنکی چیزی چشم باز کردم و دیدم همه، دور سرم جمع شده اند. دقایقی نشستند تا حالم بهتر شد و بعد بلند شدند و رفتند. بعد از رفتن آنها عمو پرسید: غزال چرا دست رو گوشات می ذاری، به کی این همه التماس می کنی؟
صحنه هایی که جلوی چشمانم ظاهر می شدند و عذابم می دادند برایشان تعریف کردم، اشک سهند و عمو درآمده بود.
سهند- تو باید تحت درمان باشی تا از دست این کابوس خلاص بشی.
-شما هم فکر می کنید من دیوونه شدم و می خواین، تیمارستان بستری ام کنید؟
سهند- نه باور کن من همچین منظوری نداشتم. منظورم اینه که، تحت نظر روانشناس باشی تا با مشاوره خوب بشی.
عمو- آره دخترم سهند درست میگه، وقتی بیهوش بودی، شهرام که کما بیش یه چیزایی از شیرین شنیده بود، همین نظر رو داشت و می گفت از فردا دنبال یه روان پزشک ایرانی می گرده، تا به راحتی بتونی باهاش صحبت کنی، عزیزم روح تو مریض شده و باید درمان بشی.
هر چه زمان می گذشت بیش از بیش افسرده می شدم. توی اتاق پرده ها را می کشیدم و در تاریکی می نشستم و در عالم خیال عروسی سپهر و شراره را می دیدم که دست در دست هم داده و جلوی من، این سو و آن سو می روند.... آنقدر به فکر می رفتم تا آخر با صدای بلند شروع به خندیدن می کردم. خنده ای که بعدش به گریه تبدیل می شد. برای همین احساس می کردم همه از دستم خسته اند، دنبال راهی بودم که هم خودم و هم اطرافیانم را از این وضع نجات بدم.
نمی دانم چند روزی بود که در پاریس بودم چون گذشت زمان را فراموش کرده بودم. یکروز که سهند به دانشگاه رفته بود و عمو در حمام بود به آشپزخانه رفتم و چاقویی برداشتم و رگ دستم را بریدم تا برای همیشه از شر این زندگی راحت شوم. انگار عروسی ام بود چون با صدای بلند شروع به خندیدن کردم. عمو سراسیمه از حمام بیرون آمد. وقتی مرا با آن وضع دید، دو دستی بر سرش کوبید و گفت: وای خدا بدبخت شدم. آخه عزیزم چرا این کارو کردی.
فقط گفتم: عمو می دونم همتون رو خسته کردم، می خوام خلاص بشم. می خوام راحت........
و دیگه نفهمیدم چی شد، با سوزش دستانم چشم باز کردم. عمو و دایی شهرام بالای سرم بودند.
-من کجام؟ دستم می سوزه.
دایی- تو بیمارستان، اگه یه کم تحمل کنی زود خوب می شی، سعی کن کم حرف بزنی.
با مسکن هایی که بهم تزریق می کردند، کمتر احساس درد می کردم و مدام به خواب می رفتم، یکباره که چشم باز کردم، مردی با روپوش سفید کنار تختم ایستاده بود و نبضم را کنترل می کرد و سهند هم کنارش ایستاده بود. هر دو لبخند زدند و دکتر رو به سهند به فارسی گفت: آقای سراج حالا شما می تونید تشریف ببرید. دیدید که حالشون خوبه، چون می خوام چند لحظه با این خانم تنها باشم.
سهند صورتم را بوسید و خداحافظی کرد و رفت. بعد از رفتن سهند مرد به فارسی گفت: من دکتر کسری بهرامی هستم، می خوام یه خورده با هم حرف بزنیم، از گذشته، از زندگی، خلاصه همه چیز رو برایم تعریف کنید. از روزی که ازدواج کردید و تا روزی که به بیمارستان آمدید. مطمئن باشید حرفهای شما مثل رازی در دل من حبس می شه و کسی باخبر نمی شه.
سپس خنده کنان گفت: البته جاهای خوب، خوبشو بدون سانسور بگید.
لبخند بی رمقی زدم و جواب دادم: حتما، ولی میشه بگید حرفهای من، یعنی گذشته ام چه دردی رو دوا می کنه، چه چیزی رو تغییر می ده.
دکتر- ببین عزیزم برای درمان روح و روان باید از و ضع زندگی مریض باخبر بود تا بشه کمکش کرد و شاید هم خیلی چیزها تغییر کرد.
-هر چیزی هم که تغییر کنه نظر من در مورد همسرم تغییر نمی کنه و دیگه هم حاضر نیستم با اون زیر یک سقف زندگی کنم.
دکتر- کسی هم نمی خواد شما رو به خونه همسرتون برگردونه. چون حکم طلاقتون صادر شده. قصد من فقط کمک به شماست. شما نباید ناامید بشید و دست به کارهای احمقانه بزنید و خودتونو نابود کنید. باید زندگی کنید مرگ و زندگی دست خالق یکتاست. پس شروع کنید تا به خواب نرفتید.
دکتر بهرامی به مردمک چشمانم خیره شده بود و گوش به حرفهایم می داد. نمی دانم در نگاهش چه بود که آرامش و اطمینان میداد. کمی که حرف زدم گفت: برای امروز بسه، باید استراحت کنید. در ضمن من شماره تلفن منزلمو، اینجا یادداشت می کنم هر وقت که کاری داشتی می تونی تماس بگیری. حتی اگه نصف شب باشه.
دکتر حدودا مردی 35، 36 ساله بود. لبخندی زدم و گفتم: دکتر حتما ازدواج کردین.... فکر نمی کنید اگه نصفه شب زنگ بزنم خانمتون از خونه بیرونتون کنه؟
خندید و گفت: اونوقت میام همین جا روی زمین می خوابم چون هر چی باشه بهتر از لنگه کفشه.
-یعنی شما هم زن....
خجالت کشیدم روز اول آشنایی همچین شوخی بکنم. که خودش گفت: خجالت نکش بگو، بله من هم مثل بقیه آقایون زن ذلیل ام، تا می رسم خونه افسانه همسرم با دمپایی ازم پذیرایی می کنه، اگه یه روز دمپایی نخورم انگار یه چیزی رو گم کردم. پس فعلا خداحافظ و شب بخیر تا فردا.
-خدا نگه دار.
دکتر بهرامی هر روز به دیدنم می آمد و ساعت ها با هم صحبت می کردیم، هر روز که می گذشت سبک تر می شدم. تنها کسی که می توانستم در بیمارستان حرف بزنم دکتر بود. با بقیه یا با اشاره و یا با انگلیسی دست و پا شکسته حرف می زدم.
ده روز از بستری شدنم می گذشت. وقتی دکتر آمد، احساس کردم مطلبی را می خواهد بگوید ولی دچار شک و تردید بود. نمی دانم چرا به دلشوره افتادم ولی منتظرش شدم تا خودش بیان کند.
دکتر- خانم سراج شما فردا مرخص میشید چون وضعیت جسمی تون شکر خدا خیلی بهتر شده فقط....
ادامه نداد که مضطرب پرسیدم: فقط چی دکتر، خواهش می کنم هر چی هست بگید طاقت شنیدن هر نوع درد و مرضی را دارم.
خندید و گفت: دختر تو چقدر عجولی، زود خودت بریدی و دوختی. همین کارها رو کردی که کار به اینجا کشیده. اگه اون موقع هم مشکلاتت رو با بزرگترها در میوم می ذاشتی الان اینجا نبودی. ببینم تو احساس نمی کنی تغییر و تحولاتی در بدنت ایجاد شده. یعنی تا حالا متوجه نشدی که چرا چند ماهه عادت ماهانه نمی شی؟
حال عجیبی بهم دست داد ولی باور کردنش سخت بود، قادر به درکش نبودم. برای همین بریده، بریده گفتم منظورتون اینه که من حامله... هستم. ولی این غیر ممکنه.
دکتر- چرا ممکنه چهار ماه از بارداری شما می گذره.
-از وقتی که ناراحتیه عصبی پیدا کردم یعنی از موقعی که عمو و پدربزرگم فوت کردن، وضعیت فیزیکی بدنم بهم خورده بود و درست و مرتب سر هر ماه عادت ماهانه نمی شدم.
دکتر سرش را تکان داد و گفتک یکی از دلایلی که دیر حامله شدین همین بوده. حالا می خواین جیکار کنید به همسرتون خبر میدین یا نه، من که هنوز به خانواده تون در این مورد حرفی نزدم. منتظر بودم وقتی که از آمادگی لازم برخورداربودید اول به خودتون خبر بدم. چون می ترسیدم بیماریتون تشدید بشه و افسرده تر بشید.
ملتمسانه گفتم: نه دکتر نمی خوام شوهرم بدونه اونوقت مجبورم یا به اون خونه برگردم یا بچه رو به دست نامادری بسپارم.
بی اختیار اشکم سرازیر شد دلم به حال موجودی زنده ای که در بطن ام در حال رشد بود و خدا می دانست چه آینده ای به انتظارش هست، می سوخت. بچه ای که قبل از بدنیا آمدن به خاطر اشتباهاتم از نعمت داشتن پدر محروم بود. اگر بی عقلی نمی کردم و درست و به جا تصمیم می گرفتم و دست از کارهای بچه گانه ام برمی داشتم، حالا به این روز نمی افتادم کهنه راه پس داشته باشم نه راه پیش.
دکتر- نشد، دیگه قرار نشد از الان ماتم بگیری و دوباره برگردی سر جای اولت، باید قرص و محکم باشی. به خاطر طفلی که تا چند ماه آینده پا به این دنیا می ذاره. باید هم پدرش باشی و هم مادرش تا احساس کمبود نکنه. چون تا به امروز خیلی بهش ظلم کردی به جای تقویت با قرصهای آرام بخش بنیه اش را ضعیف کردی. باید شکر کنی با توجه به آزمایشهایی که انجام شده آسیبی بهش نرسیده و از نظر ما سالمه.
دکتر لحظاتی سکوت کرد و ادامه داد: خوب سرنوشت این بچه هم اینچنین رقم خورده، حالا که تصمیم داری به شوهرت نگی اگه اجازه بدی در این ورد من تصمیم بگیرم و با خانواده ات صحبت کنم. چون که حقیقتا می ترسم که اگه شوهرتون بفهمه وضع تغییر کنه و ضربه دیگری بهت وارد بشه. تو هنوز به درمان نیاز داری و باید تحت مراقبت باشی.
-دکتر فقط با عموم صحبت کنید چون اگه داییم بفهمه حتما به پدر و مادرم اطلاع میده و اونا هم....
دکتر-متوجه شدم، نگران نباش خودم همه کارها رو ردیف می کنم. تو فقط به بچه فکر کن به آینده ای روشن.
بعد از رفتن دکتر فقط به اینده اش فکر کردم. شب سختی بود، هر دقیقه اش مثل قرنی گذشت. با طلوع آفتاب، انگار آفتاب زندگیم دوباره طلوع کرد. چون تا صبح به حرفهای دکتر بهرامی فکر می کردم،راست می گفت. باید زندگی تازه ای را شروع می کردم. روی پای خودم بدون تکیه گاه می ایستادم و از نو می ساختم.
نزدیکی های ظهر عمو به دیدنم آمد و با لبخندی که پشت اش هزار غم و غصه پنهان شده بود گفت: غصه نخور دخترم تا اینجاش باهات بودم و بقیه راه رو باهات هستم. دکتر دیشب همه چیز رو بهم گفت. قرار شد یه آپارتمان نزدیکی های خونه دکتر برات بگیرم و یه پرستار استخدام کنیم. تا مواظبت باشه و به شهرام هم میگیم یه مدتی می خوای بری جزیره نیس، تا آبها از اسیاب بیافته. بقیه اش رو هم خدا بزرگه.
همان روز از بیمارستان مرخص شدم و به خانه رفتم. وقتی به دایی گفتم که مدتی می خوام به نیس برم، گفت: اتفاقا خیلی خوبه، آب و هوای اونجا کاملا روحیه تو تغییر می ده و صحیح و سالم برمی گردی ایران که دل مسعود و شیرین برات یه ذره شده.
پوزخندی زدم و گفتم: از تلفناشون مشخصه.
دایی - دایی جون اگه اونا مستقیما بهت زنگ نمی زنن به خاطر اینه که نمی خوان تو ناراحت بشی و گرنه هر روز زنگ می زنن و حالتو از من جویا میشن.
چند روز بعد عمو آپارتمانی را که یک خیابان با خانه دکتر فاصله داشت اجاره کرد و هرگونه وسیله رفاهی برایم ساخت تا راحت باشم. وقتی همه چیز تمام شد به دایی شهرام تلفن کردم تا خداحافظی کنم. او هم گفت: عزیزم بعد از اینکه رسیدی حتما تلفن و آدرس هتل رو بهم بگو.

 
-چشم.
از اینکه مجبور به فیلم بازی کردن بودم، خجالت می کشیدم ولی چاره ای جز این نداشتم. سه روز بعد از مسافرت دروغین من عمو پاریس را ترک کرد. چون دو ماه و نیم بود که به خاطر من دست از کار و زندگیش کشیده بود و در پاریس ماندگار شده بود. طبق برنامه ریزی که با سهند کرده بودیم، صبح ها به کلاس زبان می رفتم و بعد از ظهرها با سهند بیرون می رفتیم تا با محیط آشنا شوم. سهند مثل پرستار مواظبم بود و سعی می کرد تا کمتر فکر کنم وغصه بخورم.
لیزا پرستاری بود که دکتر بهرامی پیدا کرده بود و شب و روز، کنارم بود. اوایل به سردی رفتار می کرد ولی بعد رفتارش تغییر کرده و بهتر شده بود.
تقریبا زندگیم روال عادی را طی می کرد و در این میان اینده مبهم بچه عذابم میداد. مخصوصا زمانی که جلوی آینه می ایستادم و به برآمدگی شکمم نگاه می کردم. با حرکاتش موجودیت خودش را برایم ثابت می کرد، نمی دانستم غمگین باشم یا خوشحال.
دکتر بهرامی که اکثر اوقات به دیدنم می آمد. سعی می کرد با جملات امید بخش، دیدم را نسیت به زندگی آینده تغییر بدهد و امیدوارم کند که موفق هم شد. کاملا روحیه ام عوض شده بود و سعی می کردم کمتر فکر کنم و غصه بخورم. چون دکتر می گفت: غم و غصه برای بچه مثل سم می مونه.
یک روز که باز به دیدنم آمده بود، گفت: غزال خانم برای اینکه از تنهایی دربیایی می خواهم تو رو با همسرم آشنا کنم. برای همین فردا شب که شب یک شنبه هست به خونه ما تشریف بیارید.
-ممنونم که تا این حد به فکر من هستید.
-خواهش می کنم، تو یه شهر غریب همه باید به فکر هم باشن تا کمتر احساس غریبی کنیم.
عصربا سهند و لیزا به خانه دکتر رفتیم. همسر دکتر که او هم جراح چشم بود به گرمی از ما استقبال کرد. انها پسری سه ساله بنام پویا داشتند که خیلی شیطون و بازیگوش بود و از در و دیوار بالا می رفت و یک لحظه هم آرام و قرار نداشت. با دیدن پویا من و سهند به یاد دوران کودکی خودمان افتادیم و بی اختیار خندیدیم که دکتر گفت: چی شد که شما دوتا خندیدید.
-پویا جان ما رو به یاد بچگی خودمان انداخت. همه از دستمون ذله می شدند. مخصوصا مامانم.
افسانه- مگه شما دو تا هم سن هستید؟
سهند- بله ما هر دومونو مادر من بزرگ کرده، در واقع خواهر و برادر شیری هستیم.
افسانه- جدی؟ چه خوب. ولی بیچاره مادرتون، چی از دست شما کشیده. چون من از عهده این یه دونه برنمی آم. از صبح تا عصر توی بیمارستان و مطب وقتی هم که به خونه میام باید دنبال پویا بدوم. کسری هم که می آید واویلا میشه. چون خرده فرمایشات دو نفر را باید انجام بدم.
نگاهی به دکتر انداختم و خنده کنان گفتم: ولی من چیز دیگه ای شنیدم. وکتر میگن شما هر روز با دمپایی ازشون پذیرایی می کنید.
افسانه برگشت و به ترکی گفت: دستت درد نکنه حالا دیگه جلوی مریض هات از من بد گویی می کنی.
دکتر- من سگ کی باشم افسانه جون، من غلط می کنم از این حرفها می زنم. شوخی می کنه.
یک دفعه من و سهند زدیم زیر خنده، از بس خندیده بودم دل درد گرفته بودم.
سهند- دکتر جان کانال را عوض کردین ما متوجه نشیم. ولی غافل از اینکه ما هر دو ترکی می فهمیم.
دکتر خنده کنان گفت: پس چیز خوریهای منو فهمیدین؟ راستی من فکر می کردم شما کردین، نه ترک.
-درسته چون ما هم ترکیم هم کرد. پدرمون کرده و مادرمون ترک ارومیه.
دکتر- اتفاقا ما هم ترک تبریز هستیم. چون من و افسانه پسر خاله و دختر خاله هستیم.
آن شب، شب فراموش نشدنی بود چون بعد از مدتی یک آشنا و یک همدل پیدا کرده بودم و راحت می توانستم با او درد و دل کنم. از آن پس رابطه من و افسانه صمیمی و صمیمی تر شد.
بیش از یک ماه از سفر دروغینم می گذشت. در این مدت دو بار با دایی شهرام تماس گرفته بودم و هربار به بهانه ای از دادن نام هتل و تلفن سر باز زده بودم. دفعه سوم که آخرین بارام هم بود به محض تلفن کردن دایی عصبانی شد و گفت: معلوم هست دختر تو کجایی؟ چرا تلفن و نشونی تو بهم نمی دی. شیرین و مسعود می خوان باهات حرف بزنن.
از کوره در رفتم و جواب دادم: من حرفی با او ندارم که بزنم. بگو غزال مرده، یعنی اون روزی که از خونه بیرونم کردند مردم.
و شروع به لرزیدن کردم. لیزا فورا گوشی را از دستم گرفت و سرجایش گذاشت. ولی من حال خودم را نمی فهمیدم چون تمام خاطرات آن روز جلوی چشمانم رژه می رفتند. وقتی حال خودم را فهمیدم که کسری کنارم نشسته بود.
کسری- چی شده، با کی حرف می زدی که اینجوری شدی.
بی حال جواب دادم: با دایی شهرام.
-دیگه حق نداری باهاشون تماس بگیری. من از این می ترسیدم. تو نباید عصبی بشی، فهمیدی، حالا بگیر بخواب و خوب استراحت کن، تا خوب بشی.
سرمی به دستم وصل بود که با تزریق آمپولی دوباره چشمانم سنگین شد. وقتی بیدار شدم دیدم سهند کنار تختم نشسته و دستم را در دستش گرفته است.
سهند- حالت خوبه.
-آره فقط کمی سرم درد می کنه.
سهند- اونم خوب میشه.
سپس رو به لیزا گفت: لطفا یه لیوان آب میوه براش بیار.
بعد از خوردن آب میوه و کمی غذا دوباره خوابیدم. تا چند روزی دوباره دچار آن حالت می شدم که باز با کمک کسری، کمی بهتر شدم. برای اینکه سرگرم شوم کسری پیشنهاد کرد در شرکتی کار کنم. خودش با یک شرکت مهندسی که صاحبش ایرانی بود صحبت کرده بود و روزها مشغول به کار شدم. آقای محبی مردی پنجاه و سه ساله بود که رفتار بهتری با من داشت. و من تا جایی که می توانستم رضایتش را جلب می کردم. با سرگرم شدن به کار وضعم کمی بهتر شد. چون هم کمتر وقت فکر کردن پیدا می کردم و هم درآمدی داشتم. هرچند که عمو سنگ تمام برایم می گذاشت. ولی این درآمد کم دل گرمی برای من و آینده ام شده بود. چون در آینده می توانستم به خودم متکی باشم.
از زمانی که فهمیدم باردارم، سعی کردم جسم وروح خودم را بیشتر تقویت کنم. با پیاده روی، قرص های تقویتی، غذاهای مقوی، کمبود ویتامین مورد نیاز جنین را تا حدودی جبران کرده بودم.
در هفتمین ماه بارداریم، عصر برای خرید با سهند به خیابان نوفل لوشاتو رفتیم کمی که قدم زدیم، دردی بد در ناحیه پهلوم پیچیده شد. با خودم گفتم « درد معمولی که افسانه بهم گفته بود» ولی هر چه می گذشت این درد شدید و شدیدتر می شد. مجبور شدم با سهند در میان بگذارم.
سهند با شنیدن این جمله دستپاچه گفت: چرا زودتر نگفتی، خدایا خودت کمک کن.
لبخندی تصنعی زدم و گفتم: چرا هول شدی. افسانه می گه برای هر زن بارداری این مشکل پیش میاد که با استراحت کردن خوب میشه. حالا بیا بریم خونه تا استراحت کنم.
سهند- چی چی خونه، اول میریم دکتر تا مطمئن بشیم که مشکلی نیست. بعد با خیال آسوده به خونه میریم.
با هم به مطب دکتر هانری رفتیم. منشی بعد از شنیدن حرفهایم اجازه داد تا زودتر از بقیه داخل برویم. دکتر بعد از معاینه بلافاصله به دکتر تلفن کرد و آمبولانس خواست و گفت که هر چه زودتر اتاق عمل را آماده کنند.
سپس رو به ما گفت: شما هر چه زودتر باید سزارین بشید، چون ممکنه هم خودتون و هم بچه اسیب ببینید. ضربان قلب جنین منظم نیست.
با شنیدن این جمله وا رفتم و سست و بی حال شدمدقایقی طول نکشید که با آمبولانس مرا به بیمارستان بردند. ترس و دلهره به جانم چنگ انداخته بود. از خدا خواستم تا بچه صحیح و سالم به دنیا بیاید و با این ذکر همه چیز را در هوا معلق دیدم.
وقتی به هوش آمدم اولین چیزی که از پرستار پرسیدم، وضعیت بچه بودم. پرستار لبخندی زد و گفت: نگران نباشید بچه شما صحیح و سالمه و منتظره که مادرش شیرش بده، یک دختر کوچولو و ناز.
چون تا آن ساعت کسری اجازه نداده بود دکتر هانری جنسیت بچه را بگوید، از شنیدن اسم دختر تنم لرزید، آهی کشیدم و گفتم:
-خدایا شکرت که از سپهر جدا شدم و مجبور نیستم دخترمو، پاره تنمو از خودم جدا کنم.
وقتی مرا از ریکاوری به بخش بردند، کسری و افسانه و سهند منتظرم بودند. نگرانی در چهره تک تک شان موج می زد. سهند در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، پیشانی ام را بوسید و گفت: خدا را شکر که هر دوشون سالم هستند.
و نتوانست بقیه حرفش را بزند و برای اینکه ناراحتم نکند و شاهد گریه اش نباشم، پشت به ما کرده و جلوی پنجره ایستاد.
لحظات سختی بود چون آرزوی هر زنی است که در موقع زایمانش عزیزانش در کنارش باشند و در شادی او سهیم شوند. ولی من بدون شوهر، پدر و مادر در این وضعیت حساس بودم. غمی که در دلم لانه کرد، دقایقی بعد با ورود پرستار جایش را به شادی داد. از اینکه مادر شده بودم خوشحال شدم و دلم برای دیدنش پر می کشید. پرستار دختر کوچک و معصومم را در آغوشم گذاشت، تا شیرش بدهم. محکم به سینه ام فشردم. دختری ضعیف و لاغر که از دیدنش اشک از چشمام سرازیر شد و روی صورتش چکید. به خیال اینکه شیر هست چشم باز کرد و اولین گریه اش را سر داد. سهند که به صورتش خیره شده بود گفت: بچه حلال زاده به داییش رفته، شکمو و نانجیب، از الان می خواد زهر چشم را بگیره.
با هر مکی که به سینه ام میزد احساس عجیبی بهم دست می داد که قابل توصیف نبود. من مشغول شیر دادن بودم که بقیه به خاطر تمام شدن وقت بیمارستان خداحافظی کرده و رفتند. دقایقی بعد پرستار آمد تا دخترم را ببرد. با التماس گفتم: اجازه بده ساعتی پیشم بمونه.
پرستار-معذرت می خوام من این اجازه رو ندارم. چون بچه شما باید در دستگاه بمونه تا بتونه راحت نفس بکشه. چون دستگاه تنفسی اش مشکل داره.
دلم هری ریخت و در دلم خودم را کلی سرزنش کردم چون مسبب اصلی خودم بودم. حرفی نزدم وچشم بستم. نیاز به همدم و غمخوار داشتم تا با حرف زدن کمی از دردهایم کاسته شود. از اینکه تنها و بی کس بودم دلم به درد آمد و شروع کردم به گریه کردن، به پهنای صورتم اشک می ریختم که دوباره یاد خدا قوت قلب بهم بخشید. خدایی که تا به آن لحظه پشت و پناهم بود و در سختی ها یار و یاورم. پس باید با توکل به خدا با این وضع کنار می آمدم.
زنگ تلفن رشته افکارم را از هم گسست، گوشی را برداشتم و گفتم: الو.
پشت خط عمو بود، با شنیدن صدایش جان تازه ای گرفتم: سلام عزیزم، قدم نو رسیده مبارک، نوه خوشگلم چطوره؟
-سلام عمو، هم خودم هم اون خوبیم!
و بی اختیار شروع کردم به گریه کردن، عمو هم همپای من گریه می کرد و دلداریم می داد. عمویی که هم پدر هم مادر و بعد از خدا تنها پناهگاهم بود.
چند دقیقه ای با عمو صحبت کردم و بعد گوشی را به زن عمو داد. زن عمو هم گریه می کرد از این که در شهر غریب، تنها و بی کس، اولین بچه ام را به دنیا آورده بودم ناراحت بود.
صبح سهند با دسته گلی سرخ به دیدنم آمد. کنارم روی صندلی نشست و دستهای یخ زده ام را در دستش گرفت. سربه سرم می گذاشت و شوخی می کرد. از قیافه اش مشخص بود که تظاهر به شادی می کند. اسم های عجیب و غریب پیدا کرده بود که خودش هم خنده اش می گرفت. که گفتم: سهند از دیشب تا حالا همش این اسم های خارجی و عجیب و غریب رو فکر کردی و پیدا کردی، خوب چند تا هم اسم ایرانی برای بچه ام انتخاب می کردی.
لحظه ای فکر کردم و سپس اسمی به نظرم رسید که برازنده اش بود:
-سهند طلا چطوره؟ چون این بچه حکم طلا رو داره، پر بها و با ارزش.
سهند- خیلی قشنگه. فقط خدا کنه قیافه اش هم مثل داییش طلا باشه تا رو دستم نمونه. چون اگه مثل مامانش بی ریخت باشه، کارمون دراومده!
نیم خیز شدم تا حسابش را برسم که جای عملم سوخت، آخی گفتم و سرجا دراز کشیدم. سهند قهقه ای زد و گفت: خانم خانما شما فعلا مریض و علیل هستین و هر چقدر که دلم بخواد می تونم اذیتت کنم.
-به همین خیال باش، روزی که بتونم راه برم، حسابتو می رسم.
هفت روز در بیمارستان بستری بودم. همه اش دعا می کردم تا هرچه زودتر از بیمارستان مرخص شوم تا طلا هر لحظه در کنارم، در آغوشم باشد. چون فقط روزی چهار، پنج بار می تونستم ببینمش. دختری ناز و کوجولو که دلم می خواست فقط ببوسمش، رنگ چشمانش هم رنگ چشمان سها، عمه اش بود. صورتش گرد و بلورین، لبهایش کوجک و غنچه بود. وقتی بغلش می کردم مثل مسکنی بود بر درد و رنجهایم و مرهمی بردل شکسته ام.
بعد از هفت روز با طلای عزیزم به خانه پا گذاشتیم. لیزا همه چیز را آماده کرده بود و مثل پروانه دور سرم می چرخید. لحظه ای احساس کردم ساناز کنارم است. چقدر دلم برایش تنگ شده بود. نه تنها برای ساناز بلکه برای دستهای گرم و مهربان بابا، ناز و نوازش مامان که هر وقت مریض می شدم مثل پروانه دور سرم می چرخید. ولی حالا به خاطر سپهر نامرد، طردم کرده بودند. تاز معنای تنهایی و غریبی را می فهمیدم. چون تجربه داری را نداشتم هنگام گریه کردن هول و دستپاچه می شدم. اگر لیزل نبود عرضه هیچ کاری را نداشتم. به یاد حرفهای مامان می افتادم که همیشه به سپهر می گفت« اینقدر لوسش نکن، چون اگه بچه دار بشین مشلات تون زیاد می شه ها»
حالا سپهر کجا بود که حال ور ورزم را ببیند و به دادم برسد. وای خدایا چه گوهری را از دست داده بودم. خدایا چرا با دستهای خودم، زندگیم رانابود کردم، و به دنبالش اشکم جاری شد. هر وقت ناانیدی سراغم می آمد، به یاد خدا می افتادم و با ذکر نام او دلم آرام می گرفت.
یک ماه با هر زحمت و مشقتی بود پشت سر گذاشتم. طلا کمی وزن گرفته و ترس روزهای اولیه از وجودم رخت بربست دیگر موقع جمام کردن و بغل کردنش نمی ترسیدم که بمیرد.
تمام هن و غم من و سهند شده بود طلا. سهند از دانشگاه مستقیم می آمد خونه ما و تا آخر شب می موند. عمو و زن عمو به خاطر حفظ ظاهر نمی تونستن بیایند و همین امر ناراحتمان می کرد ولی چاره ای جز صبر و تحمل نداشتیم. سهند تعطیلات عید را، برای عروسی یاشار به تهران رفت. خیلی دلم می خواست که من هم می تونستم با سهند بروم و در عروسی یاشار شرکت کنم و هم اینکه پدر و مادرم را ببینم. ولی افسوس که قادر نبودم و با رفتن سهند بیشتر احساس دلتنگی می کردم.
یاد و خاطره ایران در ذهنم، زنده می شد. مخصوصا روز عروسی از غصه داشتم دیووانه می شدم. آلبوم را باز کردم تا عکسشان را ببینم. از ناراحتی و دوری گریه ام گرفت. آنقدر گریه کردم که دوباره دچار لرز شدم و دندانهایم به شدت بهم می خورد. بیچاره لیزا نمی دانست چیکار کند مواظب من باشد یا طلا. برای همین مجبور شد کسری تلفن کند و از اون کمک بگیره. دقایقی بعد کسری نگران و مضطرب خودش را رساند.
-باز چی شدی، چه اتفاقی افتاده؟

دوباره چشمانم مثل ابر بهاری شروع به باریدن کرد. با گریه گفتم:
-کسری جدایی از مامان اینا خیلیبرام سخته، مثل مرگ می مونه، یه مرگ بی صدا.
کسری به زور جلوی ریزش اشک هایش را گرفت و شروع به دلداری دادن کرد: می دونم خیلی سخته ولی چاره چیه، تو به خاطر طلا هم که شده باید تحمل کنی. اون به تو بیشتر از هر کس دیگه ای احتیاج داره! نباید خودتو به این روز بندازی. تو باید مثل درخت ریشه تو تو زمین محکم کنی تا در مقابل مشکلات مقاومت کنی. برای همین نمی خوام با دارو و آرام بخش آرومت کنم. فهمیدی چی می گم؟ سعی گذشته رو از ذهنت خارج کنی و به آینده فکر کنی، به آینده ای روشن. اگه یه روز پدرش فهمید نگه عجب مادر بی عرضه ای بودی، باید سربلند و سرافراز باشی. خوب پس حالا پاشو تا بریم خونه ما.
تا روزی که سهند برگرده اکثر شبها با کسری و افسانه بیرون می رفتیم. ولی باز پرنده دلم در آسمان تهران پرواز می کرد. دل تو دلم نبود . برای آمدن سهند روز شماری می کردم تا از اوضاع و احوال همه با خبر شوم. و دو هفته مانند قرنی گذشت، شبی که قرار بود سهند بیایید، آشفته و پریشان بودم. وقتی سهند آمد هر چه می پرسیدم خلاصه جوابم را میداد تا مبادا چیزی بگوید و ناراحتم کند. مخصوصا در مورد سپهر هر چه می پرسیدم جوابم را نمی داد، انگار بر دهانش مهر زده بودند. خیلی دلم می خواست بدانم ازدواج کرده یا نه. چون در این دو هفته وقتی صمیمیت بین کسری و افسانه را می دیدم که چقدر با هم مهربان هستند، دلم بیشتر به درد می آمد و تنها چیزی که آرامم می کرد وجود طلا بود. شب ها به آسمان پر ستاره خیره می شدم و از رنجها درهایم گله می کردم و بر چرخ گردون لعن و نفرین کرده و بی اختیار به یاد شعر باباطاهر که در گوشه مقبره اش نوشته بود می افتادم.
فلک زار نزارم کردی آخر جدا از گلعذارم کردی آخر
میان تخت نرد و محبت شش و پنجی به کارم کردی آخر
و در جای دیگری نوشته بود:
عزیزان از غم درد جدایی به چشمانم نمانده روشنایی
به درد غربت و هجرم گرفتار نه یار و همدمی نه آشنایی
واقعا در شهر غریب اگر کمک و راهنمایی های افسانه نبود لنگ می ماندم. افسانه تمام تجربیاتش را در اختیام می گذاشت. چون من هیچ وقت سختی نکشیده بودم بزرگ کردن طلا مثل کوه کندن بود.
افسانه زن نازنینی بود که در همه کارها نمونه و بی نظیر بود. سعی می کردم رفتار و اخلاق افسانه را سرمشق خودم قرار دهم. هر چند که در شوهرداری موفق نبودم حداقل در بچه داری و مادری باید موفق می شدم.
در خرداد ماه که طلا دختر عزیزم پنج ماهه و خیلی هم بزرگ شده بود عمو و زن عمو به پاریس آمدند، از دیدنشان غرق لذت و سرمستی شده بودم چون عطر و بوی خانواده ام را می دادند. هر دو با حسرت به طلا نگاه می کردند و جای مامان و بابا را خالی می کردند وجود آنها در کنارم، بزرگترین نعمت الهی بود. چون احساس می کردم به کوه استواری تکیه کردم. این احساس بهم امید داده و آرامم می کرد.
همیشه دنبال فرصتی بودم تا از زن عمو حال و روز سپهر را بپرسم که یک روز عمو و سهند بیرون رفتند. فرصت را غنیمت شمرده و پرسیدم: زن عمو بعد از اومدن من چه اتفاقی افتاد؟
زن عمو که غافلگیر شده بود با لکنت گفت: هیچی، هیچی عزیزم، مگه قرار بود اتفاقی بیافته. غیر از اومدن تو به اینجا چه اتفاقی می تونست افتاده باشه. بیچاره شیرین و مسعود اصلا حال و روز خوبی ندارن. طلاق گرفتنت از یه طرف، غم دوری و بی خبریت از طرف دیگه،اونارو حسابی پیر کرده. ولی غزال، اگه من جای تو بودم هر از گاهی یه تلفنی بهشون می کردم تا از نگرانی بیرون بیان.
-زن عمو اینا رو که خودم میدونم چون باهاشون هم دردم و دلم براشون تنگ شده. منظور من سپهره؟
زن عمو سرش را پایین انداخت و گفت: هیچ خبری ندارم حتی برای عروسی هم نیومده بود یعنی محمود دعوتش نکرد.
-زن عمو، جان غزال، مرگ غزال! راستش رو بگو طاقت شنیدنش رو دارم.
آنقدر خواهش و تمنا کردم تا قفل زبان زن عمو باز شد و در حالی که حاله ای از اشک چشمانش را پوشیده بود: با اون دختره، اسمش چیه؟
-شراره......؟
-آره ازدواج کرده.
این خبر برایم سقوط از بالایی پرتگاه به ته دره بود. از دورن خرد شدم. حالم به کلی دگرگون شد و نگاهم به صورت زیبا و معصوم طلا افتاد. آهی از نهادم بیرون دادم. برای اینکه مریض نشده و زن عمو را ناراحت نکنم، به بهانه شیر دادن طلا را گرفتم و محکم به سینه ام فشردم و خودم را سرگرم کردم. ولی خدا می دانست چه حالی داشتم، احساس شکست و ناامیدی، می کردم.
بعد از رفتن عمو، برای اینکه از افکار پوچ و باطل دست بکشم، در باشگاه ثبت نام کردم. هر روز به باشگاهی که سهند معلم یکی از کلاسهایش بود می رفتم. چون دو سال و نیم بود که ورزش را کنار گذاشته بودم، بدنم حسابی تنبل شده بود و آمادگی قبلی را نداشت. در عرض دو ماه توانستم با تمرین مداوم و کمک سهند، بدنم را مثل سابق آماده کنم. دومین کاری که کردم ثبت نام در دانشگاه بود. می خواستم فوق لیسانس بگیرم تا راحت تر کار کنم.
وقتی به دانشگاه رفتم طلا هشت ماهش شده و از غذاهای کمکی استفاده می کرد به همین خاطر به راحتی می توانستم پیش لیزا بگذارمش.
با رفتن به دانشگاه مشکلاتم زیاد شد. چون از صبح تا ظهر دانشگاه می رفتم و بعد از ظهر هم درس می خواندم و هم به طلا می رسیدم.
طلا راه رفتن را تازه باد گرفته بود، همه اش مواظب اش بودم تا مبادا زمین بخورد یا دست به چیزهای خطرناک بزند. جونم به جونش وابسته بود، زمانی که مریض می شد، هزار بار می مردم و زنده می شدم. چون با کوچکترین سرما خوردگی، نفس اش بند می آمد.
خدایا چقدر سختی، چقدر رنج و عذاب. واقعا اداره زندگی به تنهایی سخت و دشوار بود. ولی با این حال با تمام مشکلات مبارزه می کردم. از طرفی چون نمی خواستم تا اخر عمر سر بار عمو باشم و به خودم تکیه کنم، دنبال کار نیمه وقت می گشتم. ولی هر کجا که می رفتم مایوس و سر خورده بیرون می آمدم.
عصر روز یک شنبه چون هوا آفتابی بود با لیزا به پارک بزرگ و معروفی که نزدیکی خونه بود رفتیم، تا کمی قدم زده و حال وهوایی عوض کنیم. چون طلا و لیزا در حال بازی بودند من هم روی نیمکتی نشستم. بی اختیار به یاد گذشته افتادم، به چهارسال زندگی مشترکم با سپهر، اما حیف که از آن روزها و زندگیم، جز خاکستر چیزی نمانده بود. از زیر این خاکستر گل امید و گرانبهایی روییده بود. غرق رویا بودم که صدایی آشنا به گوشم خورد. کسی که به اسم صدایم می زد. وقتی چشم باز کردم، از دیدن چهره آشنا که روبرویم ایستاده بود یکه خوردم. آن شخص کسی جز رامین اویسی نبود، چون انتظار دیدنش را نداشتم حول شدم و گفتم: خداحافظ، سلام....
رامین خندید و گفت: هول شدین آره، آخه انتظار دیدن من رو نداشتید. ولی من خیلی وقته دنبال شما می گردم. چند بار هم به آقا سهند زنگ زدم ولی ایشون اظهار بی اطلاعی کردند و گفتند که فقط می دونن به جزیره نیس رفتین.
سکوت کردم چون نمی دانستم چه جوابی دهم و به دنبال جمله ای می گشتم که گفت: وقتی از گرفتن ویزای آمریکا ناامید شدم، یه احظه یاد شما افتادم و خوشبختانه موفق شدم. الان نزدیک یک ساله که اینجا اومدم و به تازگی هم یک شرکت مهندسی راه اندازی کردم، خوب شما چی کار می کنید، دیگه به ایران نرفتید.
-نه فعلا مشغول تحصیل هستم، راستی چرا شما ادامه تحصیل ندادید.
رامین- می خوام مدتی کار کنم بعد ادامه درس بخونم.
با آمدن لیزا و طلا صحبتمون نیمه تمام ماند. رامین مات ومبهوت نگاهی به طلا سپس به من انداخت و لحظه ای بعد پرسید: دخترتونه.
به ناچار جواب دادم: بله.
آن شب شام را مهمان رامین بودیم و من مختصری از آنچه اتفاق افتاده بود را برایش گفتم. رامین پیشنهاد داد بعد از ظهرها و در ساعات بی کاری در شرکت تازه تاسیس اش مشغول به کار شوم. درست در اوج ناامیدی در نجات به رویم باز شد و خدا به فریادم رسید.
اوایل کار زیادی نداشتیم. ولی باز با کمک و سفارش کسری به دوستانش کم کم، کارمان رونق گرفت. طوریکه وقت سر خاراندن را هم نداشتیم. شب ها از خستگی بیهوش روی تخت می افتادم. ولی ارزش این فشار و خستگی به آینده درخشانش می ارزید. و بعد از دو سال می توانستیم در کار برج سازی فعالتی کنیم.
در آستانه تولد یک سالگی طلا هفدهم دی ماه، از چند روز قبل ذوق و شوق عجیبی سرتا پایم را فرا گرفته بود و همه اش دلشوره و استرس داشتم
خانه را با کمک لیزا تزئین کردیم و کیک کوچکی را پخته و برای شام کسری، افسانه، سهند و رامین را دعوت کردم. وقتی همه آمدند نگاهی به دورو برم انداختم، و خلائی را در وجودم احساس کردم و این نبود خانواده ام و سپهر بود که سخت عذابم می داد. طوری که موقع بریدن کیک دست و دلم می لرزید و به جای کیک دستم را بریدم. برای اینکه شب آنها را هم خراب نکنم خودم را به زور کنترل می کردم تا گریه نکنم. خوشبختانه با شیطنت به موقع پویا که موقع عکس گرفتن با سر رفت تو کیک، همگی خندیدیم و غمی که تا لحظاتی پیش در دلم لانه کرده بود از یادم برد.
چند روز که روز سه شنبه هم بود تا از داشکده رسیدم منشی شرکت گفت: سهند چند بار تلفن کرده و کار مهمی باهام داره.
دلم به شور افتاد و فورا باهاش تماس گرفتم، لرزش صدایش بیشتر نگرانم کرد.
-سهند چی شده، برای بابا اینا اتفاقی افتاده؟
-نه، نه.
-پس چی شده، تو رو خدا زودتر بگو تا از نگرانی نمردم.
-ای بابا، شما زنا چه زود نگران میشین و به مرگ و میر فکر می کنید. عرض کنم خدمت سرکار خانم.......
از تاخیرش عصبانی شدم و گفتم: سهند زودتر جون بکن و خلاصم کن.
سهند- چشم اگه کاری نداری بیام اونجا و جون بکنم.
-منتظرتم.
و تا سهند بیاید، دل تو دلم نبود. تا از در، تو اومد گفتم:
-خوب من آماده ام بگو.
سهند- ای بابا، اول یه چایی بدین بعد.
بعد از خوردن چایی دیگه طاقتم طاق شده بود گفت: امروز شیدا تلفن کرده بود.
از شنیدن این جمله دهانم باز مانده بود و ناباورامه پرسیدم: چی؟! شیدا؟! بعد این همه سال.
سهند-آره درسته، بعد از سه سال و نیم. وقتی صداش رو شنیدم شوکه شدم، اصلا باورم نمی شد و فکر می کردم تو خواب هستم و برای همین نمی تونستم حرف بزنم و اون هم گریه می کرد.
سهند بغض اش گرفته بود به همین خاطر نتوانست ادامه دهد، سرش را میان دستانش گرفت. گیج شده بودم، باورش برایم مشکل بود. سهند شیدا را از جان و دل دوست داشت ولی او بهش پشت کرده و با کس دیگری ازدواج کرده بود. طفلکی سهند چقدر عذاب کشید تا توانست فراموشش کند و حالا بعد از این همه سال دوباره خاطرات را برایش زنده کرده بود. خاطرات عشق نافرجام.
دقایقی بعد سهند با صدای گرفته ای ادامه داد: اول می خواستم تلفن را قطع کنم بعد دلم نیومد، راستش می خواستم علت این بی مهری و بی وفایی اش را بدونم. آخه غزال خیلی برای من سخت بود، باید می فهمیدم چرا پشت پا به عشق ام زد و سراغ کس دیگه ای رفت. نمی دونی چه آرزوها و رویاهایی تو سرم داشتم. ولی افسوس که همه اش بر باد رفت.
-راستی شماره تلفن تو رو از کجا پیدا کرده؟
سهند- از عمه اش شنیده بود که ایران نیستم و برای همین برادی یکی از دوستاش زنگ زده خونه و خودشو یکی از دوستای دوره سربازیم معرفی کرده و از مامان شماره رو گرفته.
-خوب حالا که شوهر داره چرا سراغ تو اومده، دیگه چرا با احساس تو بازی می کنه.
سهند- هفت ماهه که از شوهرش جدا شده، چون پدر و مادرش به زور شوهرش داده بودند، به یه چهل و دو ساله! بابای شیدا ورشکست میشه و یکی از دوستای پدرش که زن و بچه هم داشته حاضر میشه تمام بدهی هاشو پرداخت کنه ولی در عوض با شیدا عروسی کنه. پرد نادونش هم قبول می کنه. شیدا اول زیر بار نمی رفته، ولی پدر و مادرش اونقدر تو گوشش می خونن که اگه تو قبول نکنی پدرت به زندان میره، نمی دونم بعد از تو برادر و خواهرت هم بیچاره میشن و آخر اونهم مجبور میشه که قبول کنه. مردتیکه عیاش چون پول زیادی داشته، با پول دخترای کم سن و سال رو بیچاره می کرد. بعد از شیدا دو تا زن دیگه هم صیغه کرده بود.
-پس چطور تونسته ازش طلاق بگیره، چون این جور مردا که زن رو فقط برای هوا و هوس می خوان زیر بار طلاق نمی رن.
-آخه یارو دست بزن هم داشته، هر بار که شیدا رو کتک میزنه، اونهم یواشکی به پزشک قانونی می رفته و گواهی پزشکی می گرفته و با جمع آوری این مدارک تونسته طلاق بگیره. الان هم خونه مادربزرگش زندگی می کنه. غزال تو بگو چی کارکنم موندم بر سر دو راهی، نه می تونم خودمو قانع کنم و نه می تونم برای همیشه فراموشش کنم.
-درکت می کنم. چون خودمم این حال رو دارم. ولی باید تمام مسائل رو در نظر بگیری تا بعدا پشیمون نشی و نباید از روی احساس تصمیم بگیری.
سهند دقایقی نشست و بعد خداحافظی کرد و رفت. این مسئله فکر منو بد جور به خود مشغول کرده بود. چون در صورتی که سهند می خواست با شیدا ازدواج کند، راضی کردن عمو و زن عمو کار بسیار دشواری بود. چرا که شیدا یک بار ازدواج کرده بود و این مسئله بین ما ایرانیان، عیب بسیار بزرگی محسوب میشد. البته برای اقایان عیبی نداشت همانطور که هنوز مهر طلاق من خشک نشده سپهر با شراره ازدواج کرده بود. چون به سال جدید نزدیک بودیم با پولهایی که حاصل زحمت خودم بودم اول یک ماشین تا رفت و آمدم راحتتر شود. دوم مقدمات سفر به جزیره نیس را چیدم تا در کنار دریا چند صباحی خوش باشیم. در این یکک سال و اندی زندگی زیر بار فشار زندگی احساس عجز و خستگی می کردم.
سهند هم که برای تعطیلات مهمان داست. قرار بود یاشار و فرشته بیایند و من چون نمی خواستم با آنها باشم بهترین راه به مسافرت رفتن بود. تا هم خودم استراحتی بکنم و هم لیزا به مرخصی رفته و دیداری از پدر و مادرش در المان بکند. پدر و مادر لیزا متارکه کرده بودند و چون مادرش فرانسوی بوده، در پاریس کنار خانواده اش زندگی می کردند و مادر لیزا چند سال پیش از دنیا رفته و لیزا پیش پدربزرگ و مادربزرگ اش زندگی می کرد.
دو روز قبل از مسافرت در شرکت مشغول کار بودم. احساس کردم رامین می خواهد مطلبی را بگوید ولی نمی تواند. با خودم گفتم« حتما به خاطر کار زیاد نمی خواد من به مسافرت برم ولی در رودربایستی گیر کرده» و از این رو خودم پیش دستی کردم و گفتم: رامین مشکلی پیش اومده، انگار می خوای حرفی بزنی ولی دودلی.
رامین من و منی کرد و جواب داد: یادته .... چند سال پیش... تو دانشگاه پیشنهادی بهت کردم در ... مورد ازدواج.
از شنیدن این حرف در چنان موقعیتی یکه خوردم، تنم لرزید، انگار یک سطل آب یخ روی سرم خالی کردند. چون یک بار طمع تلخ زندگی زناشویی را چشیده بودم. بدون اینکه چیزی بگویم سرم را پایین انداختم.
رامین- میدونم انتظار چنین پیشنهادی رو نداشتی. ولی راستش من خیلی بهت علاقه دارم و دلیل اینجا اومدنم همین بود و برای همین می خوام در مورد پیشنهادم حالا که میری مسافرت خوب فکر کنی.
و به دنبال این جمله از اتاق خارج شد و از شرکت بیرون رفت. من هم تا زمانی که به خانه برسم، سردرگم و کلافه بودم. نیاز مبرمی به هم زبان داشتم. از این رو به افسانه زنگ زدم و گفتم بعد از تعطیل کردن مطب برای شام به خانه ما بیاید.
چون حوصله غذا پختن نداشتم به رستوران تلفن کرده و سفارش غذا دادم. ساعت هشت و نیم بود که پویا و افسانه آمدند. قبل از افسانه پویا گفت: خاله غزال مژده بده که به زودی صاحب برادر یا خواهر میشم.
از خوشحالی بغلش کردم و دور خودم چرخاندم و افسانه خنده کنان می گفت: غزال تو رو خدا بس کن، سرم گیج رفت. چرخ و فلک بازی دیگه بسه.
پویا- آخ جون، خاله مامان رو بزار پایین چون نوبت من و طلاست.
بچه ها رو به نوبت بغلم کردم و دور خودم چرخاندم. هروقت طلا می خندید ناخودآگاه به یاد سپهر می افتادم چون مثل اون موقع خندیدن چالی روی گونه اش ظاهر میشد و صورتش را زیباتر می کرد.
افسانه- چی شد باز سگرمه هات تو هم رفت، اخم خاتو باز کن ببینم چیکارم داشتی که خودتو به زحمت انداختی و شام مهمونمون کردی.
-هیچی! بعضی موقع ها به یاد اونور مرز می افتم. در ضمن تو کی می خوای از تعارفات دست برداری؟ نمی شه که همیشه ما خونه شما بیاییم مخصوصا از این به بعد... راستش امروز با یه حرف تمام افکارم ریخته بهم و برای همین مزاحمت شدم.
-چی شده؟
-رامین بهم پیشنهاد ازدواج داد.
افسانه- خوب این که پیشنهاد خوبیه، حالا چرا افکارت بهم ریخته و غمبرک زدی. در این چند ماهه که با هم کار می کنید خوب با خلق و خوی هم آشنا شدین و تو می تونی به راحتی تصمیم بگیری.
-اونقدرهام که تو فکر می کنی راحت و ساده نیست. چون آینده طلا به تصمیم من بستگی داره.
-خدا عقل رو برای همین موقع داده تا با درست فکر کردن از هر سختی و مانعی به راحتی عبور کنی. تو نباید زیاد سخت بگیری چون طلا کوچیکه و راحت با این مساله کنار میاد. ولی وقتی بزرگ بشه کارت سخت تر میشه.
بعد از افسانه با سهند در میان گذاشتم او هم با افسانه هم عقیده بود. ولی برای من قبول کردن این موصوع خیلی سخت و اندوهناک بود. برای اینکه با رامین روبرو نشم، این دو روز باقی مانده را به شرکت نرفتم، و در خانه رفتم و کارهای عید را انجام دادم. سفرکوچکی پهن کردم و وسایل هفت سین را رویش چیدم. وسه تایی دور سفره نشسته و منتظر آغاز سال جدید شدیم. لحظه ای که دعای تحویل سال خوانده شد از خدا خواستم تا کمکم کند تا تصمیم درستی را بگیرم و در آینده دوباره دچار مشکل نشوم.
بعد از تحویل سال صورت هم را بوسیدیم و تبریک گفتیم. سپس نوبت عیدی دادن رسید. اول سهند عیدی طلا را که سه النگوی طلا بود به دستش کرد و سپس مال من که یک جفت گوشواره بود داد. من هم گردن بندی که رویش نوشته بود( الله) در گردن طلا انداختم و ادکلنی که برای سهند خریده بودم دادم.

 
سهند به شوخی گفت: ببین چرا برا دخترت طلا گرفتی، برای من ادکلن. خسیس، ترسیدی پول زیاد خرج کنی. بیا بگیر نمی خوامش، اصلا من قهرم تا قیامت.
صورتش را دوباره بوسیدم و گفتم: ببخشید، حالا جون من قهر نکن، سال دیگه حتما برات می خرم.
سهند- ا ؟! خیلی زرنگی، زحمت نکش.
دقایقی با هم شوخی کردیم و سربه سر هم گذاشتیم. سپس به عمو محمود تلفن کرده و با هر دوصحبت کردیم و سال نو را تبریک گفتیم.
بیچاره ها تنها بودند چون یاشار و فرشته به فرودگاه رفته بودند تا به پاریس بیایند. وقتی گوشی را گذاشتم، بی قرار شدم. دلم برای شنیدن صدای ماما و بابا و ساناز پر می زد. وای خدایا چقدر دلم برایشان تنگ شده بود. بی اختیار تلفن را برداشتم و شماره خانه را گرفتم.
سهند- تهران زنگ نزن چون رفتن شمال، باید اونجا تلفن کنی.
-از کجا فهمیدی می خوام به اونا تلفن کنم.
-از قیافه ات از بی قراری ات. غزال کار خوبی می کنی چون حالا بهترین موقع است برای دور ریختن کدورت ها.
وقتی شماره را می گرفتم دستم می لرزید. با هر بوق قلبم از جا کنده می شد. تا اینکه صدای سهیل در گوشی پیچید: الو؟
لحظه ای مکث کرده و نفس کشیدم که سهیل دوباره گفت: الو بفرمائید.
--سلام آقا سهیل، سال نو مبارک.
سهیل از شنیدن صدایم هیجان زده شد: ... غزال تویی؟؟؟ وای خدا باور نمی کنم، دختر تو کجایی؟
-بله که خودمم، حتما فکر کردی مردم.
سهیل- نه خدا نکنه، باور کن اونقدر هول شدم که یادم رفت سلام کنم و سال نو رو تبریک بگم. پس اول سلام و بعد سال نو مبارک، سوم کجایی، اومدی ایران؟
خنده ای کردم و جواب دادم: نه فرانسه هستم، خوب حال عمو سعید، خاله، سها و شوهرش و بابک جون چطورن. همه خوبند. راستی بابا اینا هم اونجا هستن؟
سهیل- همه خوبند و دسته جمعی به خونه آقای بهادری براب عید دیدنی رفتند.
سهیل آهی کشید و گفت: بی وفا چرا گذاشتی و رقتی. نگفتی خانواده ات، دوستات نگرانت میشن. آخه چرا تا حالا تلفن نمی کردی، نمی دونی بیچاره بابات اینا چه زجری می کشن. زندگی براشون شده جهنم. بی خبری از تو اونارو داغون کرده، در واقع جات خالیه. خلاصه دلمون برات خیلی تنگ شده.
-یعنی تو خبر نداری که چرا فرار کردم و اومدم اینجا، راستی رابطه ات با زن داداش تازه ات چطوره؟
سهیل چند دقیقه ای سکوت کرد و گفت: اگه بگم نمی دونم دروغ گفتم چون ماه هیچ وقت پشت ابر نمی مونهولی باور کن از اون روز به بعد سپهر دیگه خونمون نیومده. چون مامان بهش گفته دیگه حق نداره پا تو این خونه بزاره. حتی برای تولد پسرش کسی از ما نرفت. غزال ... تو از ما دلخوری، گناه اونو به پای ما نوشتی؟
این خبر مانند پتکی به سرم کوبیده شد، گفتن حرف زدن را نداشتم دقایقی طول کشید تا تونستم حرف بزنمک نه من از شما دلخور نیستم. خوب بعدا باز هم تماس می گیرم تا با بابا اینا هم صحبت کنم. فعلا خداحافظ.
-منتظرم، خداحافظ.
وقتی گوشی را گذاشتم بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد. سهند که کنارم نشسته بود، نگران شد و پرسید: چی گفت که اینقدر ناراحت شدی، اتفاقی افتاده؟
نه دارم به بد بختی خودم گریه میکنم! به این دنیای بی وفا و ظالم. سهند تو بگو من به کی ظلم کرده بود که اینجوری مورد ظلم و ستم قرار گرفتم. آخه چرا با احساس من اینطور بازی کرد؟ چرا؟ چرا؟
سهند سرم را به سینه اش فشرد و دلداریم داد. ولی درد من دردی نبود که به این راحتی ها درمان شود و التیام پیدا کند. طلا معصومانه ایستاده و به من نگاه می کرد و از گریه من او هم لبهای غنچه ایش را جمع کرد و به گریه افتاد.
سهند- غزال دیگه گریه نکن، آخه این طفلکی چه گناهی داره که به اتیش ما بزرگترا بسوزه. تو بسپار به دست خدا. اون جای حق نشسته و قاضی عادلیه که می دونه که چطوری حکم کنه. شنیدی که چوب خدا صدا نداره، اگه بزنه دوا نداره.
طلا بغل سهند بود که بوسیدمش و گفتم: عزیزم دیگه گریه نکن چون منم دیگه گریه نمی کنم.
با دستهای کوچکش اشکهایم را پاک کرد و برای اولین بار گفت: مامی نه، نه.
انگار دنیا را بهم بخشیدن، من وسهند نگاهی بهم انداختیم و سهند گفت: چی گفتی دایی جون؟
خندید و گفت: مامی گله نه.
-آخ فدات بشم با این حرف زدنت. چشم دخترم دیگه هیچ وقت گریه نمی کنم.
بلند شدم و صورت خورم و طلا را شستم. تا هر چه زودتر حاضر شویم و به فرودگاه برویم چون ساعت دو بعداز ظهر پرواز داشتیم.
کفش های طلا را پایش کردم و در را باز کردم تا بیرون برویم که طلا به سمت پله ها دوید تا آمدم بگیرمش در یک آن جلوی چشمانم از بالای پله به سمت پایین غلتید. جیغی کشیدم. پاهایم از ترس سست شده بودند و نتوانستم پایین بروم. سهند پله ها را دوتا یکی کرد و خودش را بالای سر طلا که بی جان و خونین روی زمین افتاده بود رساند. سهند فریاد زنان گفت: چرا نشستی؟ پاشو برسونیمش بیمارستان.



[ یکشنبه 18 دی1390 ] [ 18:46 ] [ السا ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،